دانلود فایل تصویری دانلود فایل صوتی پرسش و پاسخ صفحه
تلاوت این صفحه:
صفحه۳۰۲
«۞ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا» (کهف/۷۵)
گفت: «آیا مگر به تو نگفتم که تو نمیتوانی با من صبر کنی؟!»
بعد از اینکه موسی و خضر علیهالسلام به راهشان ادامه دادند به یک شهری رسیدند، بچهها داشتن بازی میکردند یکی از آن بچهها را گرفت و کشت. بعد موسی علیهالسلام از جا پرید و با حیرت و با عصبانیت گفت که تو چه کار کردی؟! یک بچه بیگناه را کشتی! و اینجا به او میگوید که آیا مگر من به تو نگفتم که تو نمیتوانی با من صبر کنی؟! وقتی در قصه اول سوار بر کشتی شدند و کشتی را سوراخ کرد آنجا فرمود که «قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا»، نگفت که: «أَلَمْ أَقُلْ لَكَ»، آنجا «لَكَ» ندارد و اینجا «لَكَ» اضافه شده «أَلَمْ أَقُلْ لَكَ» مگر به تو نگفتم، آنجا کفت: «مگر نگفتم که نمیتوانی با من صبر کنی»، اینجا میگوید «مگر من به تو نگفتم.» دارد تندتر با او صحبت میکند، انگار حالت عصبانیت خضر هست که الان از دست موسی ناراحت شده، عصبانی هست و تندتر دارد صحبت میکند؛ مگر به تو نگفتم که تو نمیتوانی با من همراه باشی!
«قَالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِي ۖ قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْرًا» (کهف/۷۶)
گفت: «اگر از چیزی بعد از این از تو سوال کردم پس تو من را همراه خودت مگیر که واقعاً تو از جانب من به یک مرحلهی عذری رسیدی.»
انگار پیامبر موسی علیه السلام متوجه شد که باز اشتباه کرده و حرفش را و قولش را زیر پا گذاشته و خودش دیگر شروع کرد و برای خودش یک مجازاتی تعیین کرد گفت که بعد از این مرحله اگر از تو چیزی سؤال کردم، «فَلَا تُصَاحِبْنِي» پس تو من را همراه خودت نگیر، اصلاً من را از کنار خودت بیرون کن. «قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْرًا»: یعنی واقعاً دیگر تو از دست من به مرحلهی عذر رسیدی که همراه تو باشم یعنی تقاضای من که همراهیت را بکنم این تقاضای من دیگر اشتباه است و تو واقعاً معذوری، باشد چشم! آن موقع دیگر خودم میروم، دیگر تو من را همراه خودت مگیر.
«فَانْطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ ۖ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا» (کهف/۷۷)
پس دو نفرشان به حرکت افتادند تا زمانی که به اهل شهری رسیدند از آنها (از اهل آن شهر) تقاضای غذا کردند، اما آنها امتناع کردند که آن دو نفر را مهمان کنند. بعد در آن شهر یک دیواری را دیدند که میخواست فرو بریزد، خضر آن را راست کرد (دیوار را درست کرد، تعمیر کرد) گفت: «اگر میخواستی قطعاً میتوانستی که به خاطر آن دستمزد بگیری.»
(حادثه سوم)
داشتن میرفتند میفرماید که داخل یک شهری رسیدند: «إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ»، رفتن داخل شهری و نزد مردم شهر، و از مردم شهر «اسْتَطْعَمَا»: طلب غذا کردند، گرسنه و تشنه بودند؛ ولی اهل شهر، «فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا»: امتناع کردند، خودداری کردند که آن دو نفر را مهمان کنند، غذا به آنها بدهند. حالا دست از پا درازتر، با شکم گرسنه، کسی آنها را تحویل نمیگیرد یک دفعه یک دیواری دیدند، «فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا»: یک دیواری را که، «يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ»: در شرف ریزش بود، کج شده بود و الان دیگر کم کم نوبت این است که بریزد، «فَأَقَامَهُ» پس آن را اقامه کرد، یعنی آن دیوار را تعمیر کرد، راستش کرد که به سادگی نریزد و اینجا خود خضر دست به کار شد و انگار ظاهراً که موسی علیه السلام کمکش نمیکرد یا نیاز هم نبود. خود خضر دیوار را درست کرد که نریزد. موسی علیه السلام گفت: «قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا»: تو اگر میخواستی میتوانستی به خاطر این دیوار دستمزد بگیری، یعنی تویی که مهارت بنایی بلدی، ما که گرسنهایم، نیاز به پول داریم، باید خرج شکممان کنیم، چرا پول نمیگیری؟! حالا به خاطر این دیوار یا جاهای دیگر مثلاً یک کاری انجام بدهی، بنایی بکنی و پول بگیری؛ اینجا اعتراض نمیکند که چرا دیوار را درست میکنی میگوید که اگر میخواستی میتوانستی به ازای آن پول بگیری. یعنی در حقیقت باز هم به نحوی به مثل آن دو مورد قبل یک نوع اعتراض است، ولی اعتراض از نوع نرمش، یعنی چرا آنهایی که ما را مهمان نکردند تو داری کار مفتی برای آنها انجام میدهی، پول میگرفتی! غذای مفتی که به ما ندادن بگذار از آنها پول بگیریم و برویم خودمان برای خودمان غذا تهیه کنیم.
«قَالَ هَٰذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ ۚ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا» (کهف/۷۸)
گفت: «این جدایی بین من و تو است.» ولی خیلی زود من به تو خبر میدهم به تعبیر و تفسیر آن کارهایی که تو نتوانستی بر آن صبر کنی.
«هَٰذَا»: یعنی این سؤال، این حرف تو، دیگر با همین حرف بین من و تو تمام میشود؛ چون قرار بود که اگر بار دیگر پرسیدی، خودت هم گفتی، این پیشنهاد را دادی، که دیگر تو به مرحله عذر رسیدی، واقعاً معذوری و من را همراه خودت مگیر. تا این را گفت هرچند که این اعتراض نرمی هم بود، یک سؤال بود؛ در قالب سؤال یا در قالب یک پیشنهاد منتها خضر فهمید که منظور موسی چیست، از روی بیصبری دارد به نحوی نرمتر انتقاد میکند که چرا همچنین کاری داری انجام میدهی. گفت که این دیگر باعث میشود که بین من و تو فراق و جدایی بیفتد ولی آن کارها را به تو خبر میدهم از اول هم گفتم سر فرصت خودم به تو توضیح میدهم ولی حالا که میخواهیم از هم جدا شویم، الان «سَأُنَبِّئُكَ»: خیلی زود، یعنی الان من به تو خبر میدهم که توضیح آن کارها چیست، اسرار و راز آن کارها چیست که من انجام دادم و تو نتوانستی صبر کنی و هی سؤال میکردی و اعتراض میکردی.
«أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا» (کهف/۷۹)
اما آن کشتی پس برای یک آدمهای ضعیفی بود که در دریا کار میکردند من قصد کردم که یک عیبی در آن ایجاد کنم و از پشت سرشان پادشاهی بود که هر کشتی را غصب میکرد.
دلیل اینکه من آن کشتی را آمدم سوراخ کردم، تختهها را از هم دریدم و انگار در آن عیب ایجاد کردم و تو گفتی که با تندی هم گفتی که میخواهی آنها را غرق کنی؛ آن کشتی ماجرایش این بود که اولش مال یک آدمهای مسکینی بود، «مَسَاكِينَ»: آدمهای ضعیف، بینوا یک چند نفر آدمهای ضعیف پولشان را روی هم گذاشته بودند و یک کشتی با هم خریده بودند تا کار کنند «لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ»، اینجا مساکین جمع است و شریک بودند اینجا خدا هم که با شریک هست وقتی چند نفر با هم شریک میشوند. اینجا خدا اراده کرد که به آن مسکینها کمک کند. آنها میخواستند با آن کشتی در دریا کار کنند بعد فرمود که «فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهَا»: خواستم که کشتیشان را معیوب کنم. «أَنْ أَعِيبَهَا»، چرا؟ «وَكَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِكٌ»: پشت سرشان یک پادشاهی هست که هر کشتی که میبیند به زور تصاحب میکند؛ پادشاه ظالمی هست و اینطوری اموال مردم را میگیرد، غصب میکند.
«وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَنْ يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا» (کهف/۸۰)
و اما آن نوجوان، (آن کودک) پس پدر و مادرش مؤمن بودند ما ترسیدیم که آن دو را به طغیان و کفر وادار کند.
پسر بچه که او را کشتم و تو اعتراض کردی که چرا شخص بیگناهی را کشتی، میفرماید که آن پسر بچه ماجرایش اینطوری بود که پدر و مادری مؤمن داشت و ما ترسیدیم، «أَنْ يُرْهِقَهُمَا»: آن دو را به سمت طغیان و کفر تحمیل کند، وادار کند، یعنی آن بچه فکرش خیلی خراب بود و با آن فکر خراب وقتی که بزرگ شود این باعث میشود که پدر و مادرش را هم منحرف کند، خودش منحرف، آنها را هم گمراه کند و به طغیان و کفر بکشد.
«فَأَرَدْنَا أَنْ يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا» (کهف/۸۱)
پس ما اراده کردیم که برای آن دو پروردگارشان بهتر از آن فرزند جایگزین کند؛ از نظر پاکی و از نظر مهربانی و محبت!
یعنی آن را که کشتم، ما قصد داشتیم که پروردگار آن دو شخص مؤمن، پدر و مادر مؤمن، خدا به آنها جایگزین بدهد، بچه دیگری به آنها بدهد که آن یکی بچه، آدم خرابی نیست، آدم سالمی است «خَيْرًا مِنْهُ زَكَاةً»: پاکتر است؛ فکرش، دلش، کارهایش پاک است. «وَأَقْرَبَ رُحْمًا»: و به نسبت پدر و مادرش مهربانتر است، دل نزدیکتر است. ما خواستیم که پروردگار یک همچنین بچهای به او بدهد لذا آن بچه را از او گرفتیم و او را کشتیم.
«وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنْزَهُمَا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ۚ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ۚ ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا» (کهف/۸۲)
و اما آن دیوار پس آن دیوار مال دو تا پسر بچه یتیم بود داخل شهر و زیر آن دیوار گنجی بود که مال آن دو تا یتیم بود و پدرشان صالح بود، پروردگارت اراده کرد که آن دو بچه یتیم بزرگ شوند، به سن بلوغ برسند و آن گنج خودشان را از زیر دیوار استخراج کنند؛ رحمتی بود از جانب پروردگارت و آنها را من از پیش خودم انجامشان ندادم اینها توضیح و تفسیر چیزهایی بود که تو بر آن نتوانستی صبر کنی.
مورد سوم (ماجرای دیوار را)هم توضیح داد فرمود که مال دوتا یتیم بود، زیرش گنج بود، پدرشان صالح بود. پدرشان وقتی که زنده بود هم صالح بود و هم پولدار بود، یک گنجی داشت، چیزهای قیمتی داشت و آن را زیر دیوار دفن کرده بود و امید داشت؛ حالا امکان دارد جایی برگهای گذاشته، توصیه نامهای دارد وقتی بزرگ شدند خودشان آن توصیه نامه پدر را بخوانند و متوجه گنج شوند یا مثلاً بالاخره خانه خودشان است تا آن موقع خودشان از باب تصادفی اینطور مثلاً دیوار کهنه را تخریب کنند و تا خانه نو را بسازند و بعد متوجه میشوند حالا اتفاقی یا به شیوه دیگر آن دو تا بچه بزرگ شوند و بالاخره خودشان آن دیوار را خراب کنند، اگر این دیوار الان ریزش کند گنجها پیدا میشود و اجنبیها گنج آن دوتا یتیم را میگیرند و میروند میفرماید که این کارها را که انجام دادم همه آنها رحمتی از پروردگارت بود. یعنی حقیقت اینکه آن کشتی را سوراخ کردم رحمت بود، چون باعث شد که کل کشتی غصب نشود، با ایجاد یک عیب کوچک در کشتی کل کشتی برایشان حفظ شد یعنی این رحمتی بود. و آن بچه کوچک از آن گرفته شد در نتیجه پدر و مادر آن کودک خوشبختی دنیا و آخرت را از دست ندادند و بچه بهتر و مهربانتر که دیگر نیاز نیست سالهای سال خون جگر بخورند و آن بچه را خدا به آنها داد. در ظاهر مشکل و مصیبت بود ولی رحمتی از جانب پروردگارت بود و اینکه به آنها غذا ندادند و رفتند و دیوار را تعمیر کردند باز رحمتی بود که آن بچه یتیم، دو بچه یتیم از آن اموال پدرشان برخوردار شوند و خدا اینطوری رحمتش را به آن دو تا بچه یتیم و در حق پدر آن دوتا بچه یتیم انجام بدهد یعنی این قضایا که به نسبت پیامبر موسی علیه السلام پیش آمد و فرمود: «ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا» در جای دیگر گفت: «تَستَطِعْ» و اینجا فرمود: «تَسْطِعْ»، «تَستَطِعْ» کلمهاش سنگینتر است هنوز معماست، راز است و وقتی که معما حل شد آسان میشود کلمه هم آسان میشود، سختی مسئله برطرف میشود سختی کلمه هم اینجا برطرف میکند. دیگر «تَستَطِعْ» که سختتر هست و کلمهاش و حرفش بیشتر است اینجا آسانتر میکند چون مسئله هم آسان شده معما چو حل گردد آسان شود. و این قضایا را هم برای پیامبر موسی بیان میکند که تو نتوانستی صبر کنی، یعنی پیامبر موسی میبایست صبر میکرد یعنی به نحوی هم شخصیت پیامبر موسی علیهالسلام اینها را قبلاً تجربه کرده بود، ولی انگار آنها را فراموش کرده بود، اینجا اگر باعث میشود که میگوید آنها در آن کشتی سوراخ غرق میشوند، مادرش هم او را در صندوقی گذاشته بود، داخل دریا انداخته بود، غرق نشد که خیلی در خطر بیشتری بود، اینجا هم باید توکل بر خدا میکرد که غرق نمیشوند و به خضر اعتماد میکرد. اگر آنجا کودکی را کشت خب خود پیامبر موسی هم قبلاً آدم کشته بود (آن قبطی را) اگر اشتباه است خودش آن اشتباه را انجام داده بود الان باید اعتماد میکرد که حکمتی پشت این قضیه هست و خودش بعد از آن قضیه به درجات بالاتر رسید و به نبوت رسید از شهر بیرون رفت. و اگر اینجا کار مجانی میکند، خضر دیوار را درست میکند خودش هم رایگان برای آن دخترهای که مشهور هست به نام شعیب برایشان مجانی کار کرد، به حیواناتشان آب داد و ده سال هم برای ازدواج با یکی از دخترهایش مجانی کار کرد، یعنی اینها در زندگی خودش بود یعنی این قضایا با شخصیت پیامبر موسی علیه السلام ارتباط داشت و این قضایا بار دیگر پیامبر موسی علیهالسلام برای رشد خودش اینها را مشاهده کرد. و توضیح دیگر اگر در این قضیه بدهیم که فایده این ماجراها در زندگی ما امروزه چه هست، خضر همین تقدیرات ماست و همیشه داستان موسی و خضر در زندگی ما جریان دارد؛ کسی حادثهای برایش پیش میآید چون از صفر آن حادثه ما آگاه نیستیم اعتراض داریم یا حتی یک وقتی امکان دارد ما یک پیشنهادی بدهیم و پشت آن پیشنهاد یک اعتراضی نهفته است. و وقتی ما به تقدیر الهی راضی میشویم، به حکمت الهی اعتماد میکنیم آنها دیگر میشود مثل خضر، یعنی تمام تقدیرات الهی بر اساس حکمت دارد انجام میشود. حوادث دنیا هم به همین سه تا شیوه بود که در این داستان گذشت. یک وقتی امکان دارد ما مالمان را از دست بدهیم؛ به ظاهر آن کشتی سوراخ شد که اگر سوراخ شود و غرق شود هیچ وقت پیدا نمیشود یعنی دسترسی به آن محال میشود، چیزهایی که ما ضرر میکنیم در ظاهر اینطوری میشود و انگار که کشتیشان دارد غرق میشود. حوادث و ضررهای مالی امکان دارد بر سرما بیاید. و مورد دوم مرگ و میرها هست که اتفاق میافتد وقتی اینجا یک بچه کوچک، نوجوان کشته میشود، سنگینتر است از این است که یک مریضی یا پیرمرد یا پیرزنی از دنیا برود یا کسی نقص عضو شود یا مریض شود؛ بدترین حالت را مثال زده که تمام آن مشکلات جسمی و مرگ و میرها و مریضیها متوجهمان کند که همه آنها بر اساس حکمت خداست و اگر کسی به ما بدی میکند، حوادث نوع سوم که دیگران به ما بدی میکنند و از آنور ما با کمال میل به آنها خوبی کنیم؛ غذا به آنها ندادند و الان دیوار آنها را هم دارد مجانی درست میکند. بدی میبینند و خوبی میکند یا از این نوع حوادث سر ما میآید و باید صبور باشیم، زبان به اعتراض باز نکنیم،
یعنی این ماجرا اصلاً زبان تقدیر همین زبان خضر است، آنجا به شکل یک انسان برای پیامبر موسی بیان کرد و یک درس بزرگی هست برای همه انسانهای روی زمین که به تقدیر خدا و حکمتهای خدا اعتماد کنند. و سؤال کردن ماها و اعتراض ماها ناشی از عدم آگاهی ما است، مثل پیامبر موسی و اگر میدانستیم هیچ وقت اعتراض نمیکردیم. خیلی از حوادث ما خودمان هم داریم در زندگی تجربه میکنیم با این وجود بار دوم و سوم باز هم همان اعتراضات را داریم.
«وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ ۖ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْرًا»(کهف/۸۳)
و از تو در مورد ذیالقرنین سؤال میکنند بگو الان من برایتان از آن یاد میکنم.
یعنی بیوگرافی ذوالقرنین را الان برایتان میگویم، شخصیتش و کارهایش را برایتان شرح میدهم. یعنی ای پیامبر! از تو سؤال میکنند که چه شخصیتی است؟ میگوید چشم الان شخصیت ذوالقرنین را برایتان تشریح میکنم. و ذوالقرنین چه کسی هست و چه کارهایی انجام میدهد در صفحه بعد توضیح میدهد.