دانلود فایل تصویری دانلود فایل صوتی پرسش و پاسخ صفحه
تلاوت این صفحه:
صفحه ۲۹۷
«وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ۖ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا» (کهف/۲۸)
و شکیبا باش، خودت را وادار کن که همراه کسانی باشی که پروردگارشان را در صبح و شام فرا میخوانند و فقط رضای او را جستجو میکنند و دو چشمت از آنها برنگردد که زینت زندگی دنیا را میخواهی و اطاعت نکن از کسی که قلبش را از ذکر خودمان غافل ساختهایم و به دنبال هوا و خواستههایش رفت و کار و زندگیاش افراط و تفریط و خروج از حد اعتدال است.
بعد از بیان اصحاب کهف و اینکه آنها چطور به خاطر دینشان دنیا را رها کردند، این یک جمعی بودند که با هم توانستند در مقابل مشکلات زمانهی خودشان تاب بیاورند. و البته در همهی زمانها یک سری مشکلاتی وجود دارد. حالا میفرماید که تو خودت را در کنار افرادی که خواهان خدا هستند قرار بده «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ» – «وَاصْبِرْ»: وقتی آدم چیزی را تحمل میکند، یعنی حالت عادی آنقدر انگیزه و علاقه ندارد، خودش را به زور وادار میکند، حال امکان دارد که علاقه داشته باشد، حتی یعنی اگر علاقه نداشته باشی به زور هم که شده خودت را وادار کن که همراهشان بمانی. همراه چه کسانی؟ کسانی که دنبال پروردگارشان هستند، «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ»: پروردگارشان را فرا میخوانند، یعنی یکتاپرست هستند، یعنی خدا محور زندگیشان است، آنهایی که صبح و شب، یعنی دائماً یعنی به خاطر ریا و خودنمایی و منافع دنیا خداپرست نیستند، که بصورت تصنعی خودشان را به دیندار بودن بچسبانند، بلکه واقعاً آنها خداپرستند و دائماً خدا مد نظرشان است، صبح و شب، «الْغَدَاةِ»: بین فجر تا طلوع خورشید است. اول شب میشود «عَشِيِّ» «يُرِيدُونَ وَجْهَه»: خدا را میخواهند، رضای خدا را میطلبند، یعنی با دینداریشان، با نماز و تسبیحشان دنبال دنیا نیستند، نمیخواهند که یک موقعیتی به دست بیاورند بلکه فقط خدا را میخواهند، یعنی در دینداریشان صادق هستند. تو ای پیغمبر! با این افراد که داخل جامعه هستند، به عنوان بزرگترشان، تو همراه اینها باش. «وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ»: و تو به چشمهایت اجازه نده که از آنها برگردد، یعنی بچرخد و به سمت و سوی دیگر برود. به کدام سمت برود؟ چشمهایت از آنها بچرخد، اینجا «عَيْنَاكَ» فاعل است، یعنی چشمهای تو از آنها بچرخد و برگردد به سمت دیگر، به چشمهایت اجازه نده اینکار را انجام دهد. دو تا چشمهایت اینکار را انجام ندهند، به هدف و انگیزه زینت دنیا، خوشیهای دنیا، منافع و امکانات دنیا، تو بخواهی از اینها بچرخانی، به سمت کسانی دیگر بروی. به سمت چه کسانی؟ به سمت کسانی که از نظر موقعیت، از نظر قدرت و شهرت و مکنت و شخصیت و پول و ثروت و اینها بالا هستند و آدم لذت میبرد که در کنار آنها باشد، خوراکیهایشان خاص، صحبتهایشان خاص، مجلسهایشان فاخر و لباسهایشان اشرافی، تو از این آدمهای معمولی جامعه، عوام و رعیت جامعه، تو بخواهی اینها را رها بکنی و بروی به آن زر و زیور و زینت و زیباییهای دنیا و آن جمع فاخر مردم، دنبال آنها بگیری، در محافل و مجالس آنها باشی. میگوید این کار را نکن، یعنی تو به عنوان بزرگتر، به عنوان یک دیندار، برای پیغمبر هست و برای هر کسی امکان دارد این اتفاق بیفتد، وقتی شخصی به یک موقعیتی میرسد، حالا حتی خیلی از اشرافزادگان و بزرگان دوست دارند که همنشین و هممجلس خودشان بکنند و به همین خاطر دنبال او هستند و از او میخواهند که نزد آنها بیاید. میگوید ولی تو حالا مردمت را رها نکن، در جایی که مردم را نیاز داری با مردم باشی، مابقی با آن سمتهای بالا همراه باشی، میفرماید تو این کار را نکن، حق چنین کاری نداری ولو که خیلی هم دوست و انگیزه نداری با این مردم معمولی باشی، ولی باش «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ»: خودت را وادار کن، تحمل کن که با آنها باشی. و از آن طرف «وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ» حالا آن اشرافزادگان، آن کسانی که افتخار میخواهد که در جمع آنها باشی، هممجلس و همسفره آنها باشی، میفرماید آدمهایی که ما قلبشان را از خودمان غافل کردیم، یعنی اصلاً حواسشان به بزرگی ما نیست، حواسشان به ما و برنامههای ما نیست، به دین خدا نیست، دلش غافل است، کسانی که ما قلبشان را غافل کردیم، بیخبر هستند از اینکه اصلاً چرا آمدند، واقعاً برای این فخر فروشی و این مجالس و این موقعیتها و سمتها به دنیا آمدند؟ یعنی اصلاً چرا دارند زندگی میکنند. غافل هستند، این را به باد فراموشی سپردند، در همان خواستهها و موقعیتهایشان غرق هستند. میگوید تو از چنین انسانهایی تبعیت نکن، که به دنبال آنها باشی. هممجلس و همراه آنها باشی، حالا امکان دارد که در دنیای حقیقی باشد یا در دنیای مجازی باشد، آنها را دنبال مکن «وَلَا تُطِعْ» وقتی که دنبال میکنی، فرهنگ و کارهای آنها را تماشا میکنی، تحت تاثیر قرار میگیری، در نتیجه از فرهنگ آنها اطاعت میکنی، شبیه آنها میشوی، پس آنها را دنبال مکن، کسانی که قلبشان از ذکر ما غافل است. «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ»: و دنبال خواستههایشان است، خواستهی دل، لذت، شهوت، شوکت، اقتدار و دنبال اینها هستند و دنبال خواستهها و منافعشان هستند، کسی که دنبال این خواستهها است، حالا هر نوع خواستهی دل که باشد و کسی آن زمینه را میپسندد، علاقه دارد، دنبال آن دارد میرود که از ظرفیتهای دنیا به دست بیاورد. «وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا»: و کارش هم خروج از اعتدال است، فُرُطً هم افراط میشود، زیادهروی، زیادهروی در چسبیدن به یک سمت، زیادهروی در اینکه شخص بخواهد از نظر امکانات و رفاهیات برای خودش، برای خانوادهاش، برای حفظ قدرتش، یعنی هر کاری حاضر است که انجام بدهد، در آن قضیه زیادهروی میکند، در مسائل شهوت یا هر زمینهای که میخواهد واردش بشود، این غلو میکند، زیادهروی میکند، غرق در آن میشود. و امکان دارد به معنی تفریط باشد، کوتاهی، اصلاً حواسشان نه به نماز هست، برایشان مهم نیست، یک نماز خاشعانه، حواسشان به خدا نیست، به آخرت نیست، در این قسمتها خیلی تفریط دارند، خیلی کوتاهی میکنند، غرق در اهداف خودشان هستند و در کل اصلاً اعتدالی در زندگیشان ندارند، ظاهر برایشان مهم است، اصل هدف زندگی برایشان مهم نیست. تو حالا حواست جمع باشد چون این امکان دارد برای خیلی از کسانی که دارای دین و ایمان هستند، اتفاق بیفتد، حتی این پیشنهادات را به پیغمبران گذشته هم میدادند که تو آنها را رها کن، در جمع ما بیا، آدم ما باش، ما هم حسابی به تو میرسیم، موقعیت و قدرت میدهیم، هم از پیامبرهای گذشته میخواستند و هم از پیامبر میخواستند و تا قیامت کسانی که در مسیر دینداری هستند، این صحنهها برایشان پیش میآید و میفرماید که تو درست تصمیم بگیر، چون اگر یک شخص که دنبال قدرت و پادشاهی است به نفعش است که دنبال آنها برود ولی شخصی که از جانب خدا ماموریت دارد، او نباید ادای پادشاهان و صاحبان قدرت در بیاورد که خودش را به آنها بچسباند، از جانب خدا برای همین رعیت، برای مردم عادی مامور است. که اینها برای خدا مهم است، همین مردم عادی، تو با همین مردم باش و تو چشمهایت را از آنها برندار، یعنی آنها را ملاحظه بکن. و در کل این آیه میخواهد یک جمعی را تشکیل بدهد، یک جمعی که یک دیندار بزرگتر در کنارشان است و با هم کامل میشوند، همدیگر را تقویت میکنند، چون هر کس اگر به شکل فردی بخواهد، آن مردم دنبال دین و ایمان خودشان باشند و حمایت سایر دینداران، بزرگان، علما را نداشته باشند، امکان دارد در زمینه دینداری به سردی برسند، بیانگیزه بشوند، لذا شمایی که در هدف با هم مشترک هستید، هوای همدیگر را داشته باشی و تو آنها رو در کنار خودت داشته باشید و تو آنها را در کنار خودت حتی به زور هم شده داشته باش، ولی از آنها فاصله نگیر، با آنها باش تا این جمع دینی و دینداران تشکیل بشود و دینداری تبدیل به یک جمع و اجتماع بشود و از شکل فردی بیرون بیاید.
«وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ ۖ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ ۚ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا ۚ وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ ۚ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا» (کهف/۲۹)
و بگو این حق از پروردگارتان است، پس هر کس که میخواهد ایمان بیاورد و هر کس هم که خواست کافر شود، بدون شک ما برای انسانهای ستمکار آماده کردهایم، آتشی را که گوشه کنارههایش آنها را احاطه کرده است و اگر هم آب را طلب کنند به آنها آبی به مثل سرب گداخته شده نوشانده میشود که چهرهها را بریان میکند، چه بد نوشیدنی است و چه بد جمع و منزلگاهی است.
میفرماید حالا دیگر اعلام بکن به همان کسانی که دنبال هوای نفساند، بگو که حق از جانب پروردگار شما آمد. «الْحَقُّ» الف و لام دارد یعنی یک حقی که اکنون دارد به آن اشاره میکند، حق مشخص و همین قرآن، «الْحَقُّ» منظور همین قرآن است. حق از جانب پروردگارتان آمد، این از طرف خدا به سمت شما، حالا شما؛ شما میخواهید، ایمان میآورید، هر کس از شما که خواست: «فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ» و هر کس هم که خواست، کافر بشود، اصلاً با این قرآن مبارزه کند، اشکالی ندارد، برای خدا تفاوتی ندارد، منتها میفرماید که ما برای انسانهای ظالم که در حق این قرآن به جای پذیرش، رابطهی خصومت برقرار میکنند، برای انسانهای ستمکار، ما آتشی مهیا کردیم «نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا» – «سُرَادِق»: یعنی گوشه و کنار، انگار مثل یک خیمه، انگار مثل یه قبه که همه طرف از بالا آمده تا پایین رسیده است به مثل یک خیمهای که پرههایش، چهار طرفش روی زمین رسیده است و آن آتش کل انسان را در بر گرفت، دیگر این آدم در وسط، مکانی که در آن هست، پر از حرارت است، پر از بخار است، یعنی دارد داخل بخار آتش، در وسط این آتش خیمهای دارد میسوزد و دارد از گرمایش زجر میکشد، خب آن گرما باعث میشود که تشنه بشود و کمک بخواهد «وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا» حالا کمک میخواهند و اگر آنها طلب کمک بکنند، آب را بخواهند، آبی به آنها میدهند که به مثل سرب گداخته است، مُهْل یعنی سربی که در حال غلغل کردن و جوش زدن است یعنی آن آب حرارت و بخارش به مثل سرب که درجه حرارت آب صد درجه است، درجه حرارت سرب آنطور که دانشمندان میگویند دو هزار و پانصد و هفت درجه است تا به جوش برسد به مثل آب نیست، بیشت و پنج برابر آب باید حرارتش اضافه بشود تا تازه به جوش بیاید، میفرماید آن آب به مثل سرب است، درجه حرارتش خیلی بالاست. «يَشْوِي الْوُجُوه»: که چهرهها را بریان میکند، وقتی آن آب را کنار لبش میبرد که از آن بنوشد، «يَشْوِي»: یعنی برشته میکند، یعنی پخته میکند «الْوُجُوه»: چهره، از حرارت آن آب، چون حرارت و بخار آب، از خود آب هم داغتر است، وقتی که آب سر جوش هست، اگر مثل سراپرده، اگر مثل خیمهای، چیزی روی آن قرار بگیرد، انگار مثل زودپز که اجازه ندهد بخارهایش بیرون برود و بخارها متمرکز بشود، جمع بشود، آن مولکولهای آن بخار، آنقدر حرارت در خودشان ذخیره کردند که گرمای آن بخار آب، از خود آب بیشتر است و اگر یکدفعه در آن برداشته شود، یک بخاری بیرون میآید که اگر آن به پوست آدم برسد، سوختگی بخار، از خود آب بیشتر میشود، حالا آن سرب که خودش دو هزار و پانصد و هفت درجه هست و به مثل سراپرده، مثل یک خیمه، همه جای او را فرا گرفته، یک چیزی که با دو هزار و پانصد درجه به جوش آمده و همچنان آن بخارش جمع شده و روی هم متراکم شده، وقتی که آن بخار، نزدیک صورت میشود، یعنی درجهاش بیش از دو هزار و پانصد است و باعث میشود که پوست صورت پخته بشود و در آن ظرف بریزد: «يَشْوِي الْوُجُوه». اگر هم بخواهند که آب به آنها بدهند، چنین آبی به آنها میدهند، اشکال ندارد اینها میخواهند با قرآن مبارزه کنند، مبارزه بکنند، قرآن را نپذیرند، نماز قرآن، روزهای که قرآن گفته است، توحیدی که قرآن گفته، اخلاق و صداقت و حلالخوری که در قرآن گفته است، اگر نمیخواهند بپذیرند و میخواهند منافع خودشان را در نظر بگیرند، بگیرند، منتها عاقبتشان به چنین سرنوشتی میرسد. «بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا»: خیلی بد نوشیدنی است. ما که مطلع نیستیم، هیچ تجربهای نداریم فقط یک جملاتی داریم میخوانیم، ولی خدا دارد میفرماید که مطلع است، کاملاً آگاه است که چه خبر است و چه آبی و با چه ویژگیهایی است، میفرماید واقعاً که آن نوشیدنی، آن آب، خیلی بد آبی است «بِئْسَ»: خیلی بد است، تحمل آن آب خیلی طاقت فرساست. «وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا»: آن منزلگاه و آن تجمع خیلی بد هست، «مُرْتَفَق»: آدم یک جایی منزل میگیرد که خودش تنها هم نیست، جمعی دیگر در کنارش هستند. در آیهی قبل بیان فرمود که تو در جمع مومنان صادق باش، نه در جمع آن ظالمان که دنبال خواستهها و منافع خودشان هستند و از انسانی و از هر چیزی سوءاستفاده میکنند. آنها عاقبتشان وارد یک جمعی میشوند که بد جمعی است، جمعی که همهاش اینطوری دارد بلا به سرشان میآید!
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا» (کهف/۳۰)
بدون شک کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، بدون شک که ما پاداش کسانی که کارهای شایسته را انجام دادند، ضایع نمیکنیم.
حالا تو خودت را همراه مومنان، در جمع مومنان قرار بده. تو آنها را لایک کن، تو آنها را دنبال کن، شهوت را ترویج میدهند ولو که دوست داری آن صحنههایی که دل میپسندد، آنها را رها کن، دنبال مومنان باش که دنبال زینت نیستند، دنبال صداقتند، دنبال هدف زندگی هستند. حالا آن کسانی که واقعاً این حرفها باورشان شد، ایمان آوردند و در همان راستا هم کارهای شایسته انجام دادند، هر نوع کار شایستهای که خود قرآن میگوید، اگر انجام دادند، میفرماید ما که ضایع نمیکنیم یعنی نمیگذاریم تلف بشود، زحماتشان بههدر رود، آن پاداش کارهای خوبی که انجام دادند، ما پاداششان را برایشان حفظ میکنیم.
«أُولَٰئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ يُحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَيَلْبَسُونَ ثِيَابًا خُضْرًا مِنْ سُنْدُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئِينَ فِيهَا عَلَى الْأَرَائِكِ ۚ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقًا» (کهف/۳۱)
برای آنها باغهایی است، باغهای جاودانه که از زیر آن اشخاص نهرها جاری میشود، زیورآلات در آنجا از دستبندهایی از جنس طلا پوشانده میشوند و لباسهایی سبز رنگ از جنس ابریشم نازک و از جنس ابریشم کلفت میپوشند در حالیکه در آنجا بر تختها و مبلها تکیه دادهاند، چه خوب پاداشی است و چه خوب تجمع و منزلگاهی است.
حالا کسانی که واقعاً ایمان آوردند، یک ایمان واقعی و واقعا کارهای شایسته انجام دادند، که در راس کارهای شایسته: توحید و نماز و روزه و تا برسد به خوبی پدر و مادر و صداقت و خدمتگزاری و تواضع و همهی اینها میشود. میفرماید که ما اجرتان را ضایع نمیکنیم، به این صورت به آنها اجر میدهیم، یعنی پاداش کارهایشان را میدهیم. چه چیزهایی؟ میفرماید «أُولَٰئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ»: در ازای زحمتهایشان بهشتی به آنها میدهیم. «جَنَّات»: باغهایی که پر از درخت است، از نظر زمان «عَدْنٍ»: جاودانه و خودشان «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ»: که آن آدمهایی که در آن باغ جاودانه دارند زندگی میکنند، نهرها از زیرشان، از زیر آن اشخاص جاری میشود. یعنی انگار دارد به تصویر میکشد که داخل آن باغ، انگار آلاچیق هست، یا خانههایی در ارتفاعات ساخته شده و روی آن که نشستند، داخل آن خانه که در ارتفاع قرار دارد، از زیر آن قشنگ دارد رودخانه جاری میشود، از زیر آن آلاچیقها دارد رودخانه جاری میشود و آن اشخاصی که کارهای خوب و شایسته انجام دادند، داخل آن آلاچیق نشستند، روی رودخانه و از زیر شُرشُر آب دارد عبور میکند. «يُحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَسَاوِر» – «أَسَاوِر»: یعنی دستبندی «مِنْ ذَهَبٍ»: از جنس طلا، پوشانده میشوند «يُحَلَّوْنَ»: یعنی در بر آنها میکنند، آنها را میپوشانند، یعنی خودشان، به مانند یکی که گردن کسی مدال میاندازد، حالا آنجا یک نفر دیگر که از فرشتگان باشند، آنجا میآیند و به آنها دستبند میپوشانند، این مدال را، دستبندهایی از جنس طلا به آنها میدهند، و این نشان از فاخر بودن است، چون آنجا در دنیا، دنبال آن افتخارات و دنبال آن تعریفها نبودند؛ ولی آن افتخارات برایشان جمع شده است که در دنیا دنبال آن نبودند، این نبوده که از دست دادند، افتخاراتشان جمع شده، در قیامت آن افتخارات را به آنها میپوشانند، به آنها میدهند، از آن دستبندهایی از جنس طلا که هم نشان از زیبایی است و هم از رفاه و مهمتر اینکه این دستبند طلا یک نشانه برای خودش دارد و آن نشانه اینکه خدا میخواهد با این کار به آنها احترام بگذارد و تکریمشان کند، به آنها شخصیت بدهد و همینطوری میخواهد اعلام کند که از آنها راضی است، یعنی لطف و مرحمت و عنایت خدا شامل حالشان شده است که الان خدا به ملائکه این کار را واگذار کرده که دستبندهای طلا را بر دستهایشان بکنند. نشان از فضل و رحمت خداست که دارد نصیب شخص میشود که مهمتر از آن دستبند طلا است. «وَيَلْبَسُونَ ثِيَابًا»: و لباسهایی بر میکنند، «خُضْرًا»: با رنگ سبز، هر رنگی یک معنایی دارد، روانشناسی رنگها است، که قرآن به این روانشناسی رنگها توجه دارد و این چیزهای علمی است، تحقیق شده و رنگ سبز از جمله رنگهایی است که نشاط آور است، به شخص آرامش میدهد، حس آرامش دارد و بعد اضطراب و استرس را از او دور میکند، خودشان از لباسهایی میپوشند «يَلْبَسُونَ»: خودشان میپوشند، لباسهایی که سبز رنگ است، از جنس ابریشم «سُنْدُس»: ابریشم نازک، «إِسْتَبْرَق»: ابریشم کلفتتر، ضخیمتر، از دو جنسش میپوشند که باز نشان از تکریم شخص است، خیلی مهم است برای نماد شخصیتی آن، میزان شخصیتی هر انسان و هرکس که درجهاش بالاتر یا پادشاهان، لباسهای خاصتر میپوشند و این ظاهر شخص از درون شخص حرف میزند. به همین خاطر آن لباسهای فاخر که در دنیا دنبالش نبودند، آنجا میپوشند و باز این پوششها نشان از رضایت خدا از آن شخص است که اینطور با احترام یکچنین لباسهای بهشتیای به او برای پوشیدن تحویل میدهند. و در حالی به این صورت دارند زندگی میکنند که خیلی راحت «مُتَّكِئِينَ»: یعنی تکیه دادند «فِيهَا عَلَى الْأَرَائِكِ» در آنجا، در بهشت تکیه دادند «عَلَى الْأَرَائِكِ» بر مبلمان، باز نشان از راحتی است. پا روی پا گذاشته، روی مبل تکیه داده، نشسته، نشان از اینکه هیچ دغدغهای ندارد، در مورد هیچ چیزی الان استرس و اضطراب ندارد، در یک مکان پر از امنیت، دارد به سر میبرد، راحت و راحت در کنار خانوادهاش نشسته است «نِعْمَ الثَّوَابُ»: خیلی پاداش خوبی است، بهترین پاداشها است، کسی که در این دنیا زیادهروی نکرد، در خوشیهای دنیا افراط و تفریط نکرد، به خاطر لذت و شهوات و خواستنیهایش دست به هر کاری نزد، برای زیبا ساختنش، برای جذب پول یا قدرت و بعد خودنمایی دست به هر کاری نزد، پاداشی که آنجا به دست میآورد، میفرماید بهترین پاداش را کسب میکند، ما که نمیفهمیم، خدا دارد میگوید بهترین پاداشها نصیبش میشود. «وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقًا»: و جمع خیلی خوبی به دست میآورد، «مُرْتَفَق»: منزلگاه و در آن جمعی که داخل بهشت در آن به سر میبرد، در کنار خانوادهاش، در کنار سایر مومنان، خیلی جمع خوبی تشکیل میدهند، همان جمعی که آیهی اول بیان فرمود «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ» (کهف/۲۸) با مومنان باش و یک جمع ایمانی در همین دنیا تشکیل بشود که دنبال ارزشهای مشترک هستند، ارزشهای خدایی و در بهشت هم همین جمع وجود دارد و بهترین جمعی که داخل بهشت زندگی میکنند.
«وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنَابٍ وَحَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمَا زَرْعًا» (کهف/۳۲)
و برای آنها یک مثالی بزن، مثال ۲ مرد که ما برای یکی از آنها ۲ تا باغ از انگور دادیم و اطراف آن را به وسیلهی نخلها پوشش دادیم و بین اون دو مزرعه قرار دادیم، محل زرع و کشاورزی و زراعت.
حال میفرماید در همین خصوص که انسانهایی دنبال کیف و لذت دنیا هستند و غرق در لذت دنیا میشوند، اصل کاری را فراموش میکنند، هدف از زندگیشان را فراموش میکنند. دنبال کسب قدرت و این که خودشان را نزدیک بکنند به موقعیتها و قدرتهایی که بتوانند زندگیشان را مرفهتر بکنند، اقتدار و
قدرتشان را بالاتر ببرند، میافتند. حال میفرماید تو یک مثالی برای آنها بزن، یک داستانی، داستان واقعی، مثال دو مرد که با هم دوست بودند، آشنا بودند، در ادامه میفرماید که اما برای یکی از اون دو نفر، ما دو باغ دادیم «لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْن»: دو تا باغ داشت، باغ انگور «مِنْ أَعْنَابٍ»: انواع انگورها، «مِنْ أَعْنَابٍ»: نکره آمده، از انواع انگورها؛ چون خود انگور، تنوع میوههایش خیلی زیاد است، حتی شکل درختان انگور مثل هم نیست، اشکال مختلفی دارد با طعمهای مختلف، رنگهای مختلف، این درختهای انگور! «وَحَفَفْنَاهُمَا بِنَخْل» اطراف آن باغ هم، آن زمین را کلاً با نخل پوشاندهایم، میفرماید که ما اطرافش را با نخل پوشاندیم، یعنی انگار حصار است، دور تا دور باغ به ترتیب همه نخل کاشته شده است، چون درخت انگور، تمام آنچه که در این دنیا دارد اتفاق میافتد به امر خدا است، با قانون خدا است، میفرماید که ما این لطف را در حق او کردیم، باغ انگور و اطراف آن نخل، ما این را به او دادیم، خودش از کجا میتوانست بیاورد، اصلاً خودش از کجا آمده است که اینها را هم داشته باشد، ما این کارها را برای او انجام دادیم و بین آن دوتا هم زراعت وجود دارد، یعنی دارد از هکتاری بودن آن باغ صحبت میکند، زمینش بسیار پهناور، که مابین آن درختان هم زراعت راه انداخته است و مزرعه است، برای چیزهای دیگر، برای حبوبات، کشت و کار میکند و از این دست روییدنیها میکارد.
«كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهَا وَلَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئًا ۚ وَفَجَّرْنَا خِلَالَهُمَا نَهَرًا» (کهف/۳۳)
هر دوتا باغ، خوردنیاش را میداد و اصلاً چیزی از آن کم نمیکرد و ما هم در لابهلای آن نهری هم جاری ساختیم.
حالا دارد آن باغ را به تصویر میکشد؛ هر دو باغش، میفرماید که خوردنیهایش را خوب میداد، یعنی میوههایش را خوب میداد، ثمر غلیظ، زیاد، سنگین، هر شاخهای چندین کیلو انگور، همینطور آویزان است، میفرماید هر دو باغش به همین صورت، یعنی آن آغا حداکثر بهرهبرداری از آن باغ را داشت. «وَلَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئًا»: و آن باغ از ثمرش هیچ چیز کم نمیکرد، یعنی درختان عالی، چون آبش عالی بود، زمینش هم عالی بود، بهترین ثمرها را میداد. «وَفَجَّرْنَا خِلَالَهُمَا نَهَرًا»: و ما در خلال آن دوتا باغ هم نهری جاری کردیم.
«وَكَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا» (کهف/۳۴)
در حالی که برایش ثمر داشت، پس به رفیقش گفت در حالی که با او گفتگو میکرد که من از تو از نظر مال و دارایی بیشتر دارم و از نظر نفرات و ارتباطات، انسانهای بیشتری دارم، موفقتر هستم.
درحالیکه با آن دوستش داشت قدم میزد، «وَكَانَ لَهُ ثَمَرٌ»: و باغ هم پر از ثمر بود، یعنی موسم ثمر بود. و البته «وَكَانَ لَهُ ثَمَرٌ»: یعنی که آن باغ علاوه بر اینکه ثمر داشت، برایش سود هم داشت، یعنی انگار که در موقع ثمر، حال آن افرادی که میخواستند بخرند، مشتریهای عمده، مشتریهای خرده، همه احترام، دست به سینه صف کشیدند و دارند خودشان را به حساب نزد این صاحب باغ، این شخص پولدار دارند نزدیک میکنند و میخواهند که به آنها عنایت بکند، یک ابهتی برایش تشکیل شده است. یک همچین حالتی دارد با دوستش، وقتی که این افراد هم در اطرافش هستند. حالا دارد با دوستش قدم میزند، بعد به دوستش میگوید «فَقَالَ لِصَاحِبِهِ»: رفیقش، همراهش «وَهُوَ يُحَاوِرُهُ»: داشت با او صحبت میکرد، حالا میخواهد یک حرفی را بفهماند، تو گوش آن شخص فرو ببرد. به او میگفت که من از تو مال بیشتری دارم، میبینی چه چیزی دارم، چه شوکتی، چه موقعیتی «وَأَعَزُّ نَفَرًا»: این افراد را میبینی اطراف من هستند، از خدا میخواهند، فقط آنها آرزویشان است که به من نزدیک بشوند، رفیق من بشوند، با من حرف بزنند، حالا از غریبهها، مشتریها، همکارانش و قوم و خویشش، خانوادهاش از هر نظر من موقعیت ارتباطی با انسانها از تو خیلی بیشتر دارم، یعنی حالا به یک حالت افتخار دارد میگوید که ببین، حالا چون میفهمید که آن دوستش نماز میخواند، دوستش خدا را قبول دارد و دیندار هست، مثل همان یک آدم معمولی که اول آیه گفت «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ»: (کهف/۲۸) آن کسی که صبح و شب خدا برایش مهم است. یک آدم معمولی بود. این موقعیتها را نداشت، میتوانست به یک سمت و سویی برود که اینها را بهدست بیاورد ولی نرفته بود، صادقانه زندگی میکرد، به همان کار و زحمت خودش راضی بود، از هر طریقی نمیخواست به یک موقعیت برسد. دوستش میفهمید که یک همچین آدمی است و حال دارد افتخار میکند و به او فخرفروشی میکند که من را ببین که چقدر از تو بیشتر دارم، تویی که دین داری، مثلاً حالا چه چیزی در این دنیا داری، به کجا رسیدهای. (که آن توضیحات بیشتر از صحبت این شخص در صفحه بعد انشاءالله میخوانیم)