دانلود فایل تصویری دانلود فایل صوتی پرسش و پاسخ صفحه
تلاوت این صفحه:
صفحه ۳۰۰
«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَٰذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ ۚ وَكَانَ الْإِنْسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا» (کهف/۵۴).
و به تحقیق ما در این قرآن برای مردم هر گونه مثلی را بیان کردیم، ولی انسان نسبت به بیشتر چیزها جدال پرداز هست. (مجادله گر است.)
بعد از اینکه در مورد اصحاب کهف بیان فرمود، در مورد آن دو دوستی که چطوری آن صاحب باغ با غرورش همه چیز خود را از دست داد، و بعد داستان ابلیس را بیان کرد که چطوری برای آدم خط و نشان کشید. و سر و ته قضیه مشخص است، دیگر همه چیز پوست کنده و واضح بیان فرمود. و می فرماید: با این وجود که ما همه چیز را برای مردم با زبان مختلف، با مثال ها و ادبیات مختلف، در این قرآن بیان کردیم؛ منتها انسان به جای اینکه بیدار شود و راه درست را برای زندگی انتخاب کند، مجادله، جر و بحث می کند. و نسبت به بیشتر چیزها، «وَكَانَ الْإِنْسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ»: بیشتر چیزهایی که با آن مواجه می شود، به جای پذیرش رد می کند. و اسباب رد کرد و نپذیرفتن مختلف است. یکی از بیشترین کاربرد هایی که دارد، از ابزار نپذیرفتن، جدل کردن است. در جدل، شخص می آید مغالطه می کند، سفسته می کند، استدلال نادرست و باطل می آورد برای اینکه نپذیرد و روی آن تعصب قبلی خود، یا آن روش قبلی خود باقی بماند. و می فرماید که انسان این طوری هست.
«وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَىٰ وَيَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلًا» (کهف/۵۵).
و هیچ چیز مانع مردم نشد که ایمان بیاوردند، زمانی که هدایت سراغ آنها آمد و از اینکه از پروردگارشان طلب بخشش بکنند مگر اینکه راه و روش گذشتگان بر سرشان پیاده شد و یا این که عذاب را رو در روی خود مشاهده کردند.(عذاب روبروی آنها واقع شد، آمد.)
حالا از جدال انسان صحبت می کنند یعنی این جدل با آدم چه کار می کند؟ در جدل، آدم متعصب و خودخواه، کسی که طرف مقابل را به عنوان این که یک حقیقتی را به او می رساند قبول ندارد و میخواهد در موضع خودش باقی بماند. همچنان مسر بر موضع خودش است و به جای اینکه بپذیرد، موضع می گیرد. حالا میگوید که این انسان برای ایمان آوردنش منتظر چی هست؟ چرا ایمان نمی آورد؟ چه چیزی مانعی شده که ایمان بیاورد؟ این آیه توضیح میدهد که این آدم تا چه موقع ایمان میآورد. میفرماید هیچ چیزی مانع مردم نمی شود که ایمان بیاوردند وقتی هدایت به سراغشان آمد، حرف حقی به آنها گفته میشود و بعد متوجه اشتباه خود میشوند و باید جرات به خرج بدهند و از پروردگارشان به خاطر اشتباهاتی که در گذشته داشتند طلب بخشش کنند: «وَيَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ». حالا باید برگردد از مسیر اشتباه خود و معذرت خواهی هم کند؛ ولی این دو کار را انجام نمی دهد. حقیقت را نمی پذیرد، معذرت خواهی هم نمی کند. مانع است. یک مانعی جلو پای مردم وجود دارد. آن مانع چی هست؟ آن مانع چه موقع برداشته میشود که حالا بیاید معذرتخواهی کند و حقیقت را بپذیرد؟ این مسیر اشتباهش را آدم ادامه می دهد، هیچ وقت بر نمی کردد، حقیقت را نمی پذیرد، مگر زمانی که همان راه و روش گذشتگان که بر سر آن ها پیاده شده، بر سر اینها هم بیاید و پیاده شود، یعنی عذاب آنها را در بر بگیرد و نابودشان کند. آن زمان دیگر میخواهند ایمان بیاورد. یعنی زمانی که سرش به سنگ خورد. زمانی که کار از کار گذشت. حالا دوست دارد ایمان بیاورد که آن موقع همه می فهمیم که هیچ فایده ای برای انسان ندارد. «أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلًا»: یا یکدفعه ببیند که اصلا عذاب روبرویش است. یک حادثه ای، یک اتفاقی، الان سیل میآید، زلزله میآید و الان است که فقط چند ثانیه و یا چند دقیقه وقت دارد. و الان است که نابود شود، بمیرد به خاطر بیماری یا هر مسائلهای که الان دارد مرگ خود را روبرویش میبیند، آن عذاب را رو در رو میبیند، آن موقع دیگر مانعی وجود ندارد که ایمان بیاورد. حالا می خواهد ایمان بیاورد که آن موقع ایمان فقط به درد خودش می خورد و هیچ کارایی برای شخص ندارد. می فرماید که انسان اینطوری است، بر موضع اشتباه خود اینقدر اصرار دارد و اینطوری زندگی می کنند. بیان میکند که بعضی انسانها واقعا لج باز هستند. انگار تا سرشان به سنگ نخورد، حرف شیرین و حرف درست را متوجه نمیشوند. ما را به این خصلت بد انسانی متوجه میکند که این انسان چقدر ناسپاس است.
«وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ ۚ وَيُجَادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْبَاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ ۖ وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَمَا أُنْذِرُوا هُزُوًا» (کهف/۵۶).
و ما پیغمبران را نفرستادیم مگر بشارت دهندگان و انداز دهندگان و کسانی که کافر هستند به باطل مجادله می کنند تا حق را به وسیله آن نابود کنند. و آیات من و آنچه که به آن ها انذارداده شده بود را به باد مسخره می گیرند.
از آن طرف قبل از عذاب، که دیر شود، کار از کار بگذرد، عذاب را رو در روی خود ببینند و آن جریاناتی که بر سر امتهای گذشته در آمده، بر سرشان پیاده شود، قبل از آن که دست زوری نیست، می فرماید پیامبران که میآیند، ما که آن ها را می فرستیم، فقط حرف می زنند، قرار نیست کسی را وادار به پذیرش حقیقت کنند. آنها فقط میآیند با زبان بشارت و انذار می دهند، فقط حرف می زنند. اگر بپذیرند، خوشبختی است: « مُبَشِّرِينَ»، اگر نپذیرند، انذار است، عقوبت و تنبیه است: «مُنْذِرِينَ »، این حرفها را به مردم می گویند و از آن طرف، آن کافران به جای پذیرش، «وَيُجَادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْبَاطِلِ»: به باطل مجادله می کنند؛ مجادله به حق داریم، مجادله به باطل داریم. وقتی که هدف باطل باشد و نپذیرفتن حقیقت باشد، لج و لج بازی و تعصب باشد، این ها مجادله به باطل می شود. و مجادله یعنی استفاده از استدلالهای نادرست، یعنی مغالطه کردن، استدلال ناقص را به جای استدلالهای کامل آوردن. نقطه ضعف را از طرف مقابل گرفتن و به خاطر آن نقطه ضعف، تمام حرفهایش را رد کردن؛ یعنی شخصیت طرف مقابل را زیر سوال بردن، حمله شخصی کردن، و هر نوع استدلالی که بخواهد خودش را از پذیرش حقیقت نجات دهد، تمام آنها مجادلهی به باطل می شود. می فرماید که پیامبران میآیند با مردم صحبت می کنند، بشارت میدهند، اندرز میدهند، توضیح میدهند، روشن میکنند. ولی آنهایی که کافر هستند، به باطل به آن اشکال میآیند با پیامبران مواجه می شوند. با آنها با جدال به باطل، بر خورد می کنند. به چه هدفی؟ «لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ»: تا حق را نابود کنند. «يُدْحِضُوا»: از این که یک چیزی، پایههایش را سست کنند و آن حقیقت را نابود کنند، آن را از بین ببرند. که تا به امروز هم خیلی جلسات گرفته می شود. خیلی برنامههای سنگینی ریخته می شود، که چطوری دستاوردهای پیغمبران و دین خدا را در جامعه از بین ببرند و برعکس آن دستآوردها و آن باورها بیایند در جامعه ترویج دهند. میفرماید که کافرها این کار را انجام می دهند. «وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَمَا أُنْذِرُوا هُزُوًا»: آیات و آن چیزهای که به آنها انزار داده شده، به باد مسخره میگیرند، به ریشخند می گیرند. چون تمسخر وقتی که از یک چیزی شود، دیگرانی که دارند مسخره شدن یک چیزی را میشنوند، مسخره شدن نماز، مسخره شدن پوشش درست، مسخره شدن روزه، مسخره شدن قربانی و چیزهای دیگر، وقتی که از آنها مسخره میشود دیگران به صورت ناخودآگاه از آن دور میشوند، و دیگر نمیخواهند چیزی که از آن مسخره شده را بپذیرند و یکی از روشها است که همیشه اجرا شده، از زمان پیامبران گذشته و تا حالا وجود دارد، و در آینده هم وجود خواهد داشت، مسخره گرفتن از آنچه که حقیقت برای مردم آمده، در دین و در قرآن برای مردم بیان شده، از آن چیز را مسخره میگیرند. می فرماید که آنها آیات من را به این شکل به باد مسخره میگیرند. و آنچه که به آن ها انذار داده شده، این که قیامتی است، جهانی دیگر است، عذابهای خدا است، اینها را هم به باد مسخره می گیرند که اینها اصلا وجود ندارد، و چیزی است که خودشان از سر خودشان بافتهاند.
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ ۚ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا ۖ وَإِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدَىٰ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذًا أَبَدًا»(کهف/۵۷)
و چه کسی ظالم تر از کسی هست که به آیات پروردگارش تذکر داده شود، اما از آن رو بگرداند و فراموش کند آن چه که دستانش از پیش فرستاده است. بدون شک که ما بر دلهایشان غلاف و پوششی قرار میدهیم از این که آن را درک کنند، و در گوشهایشا هم سنگینی قرار میدهیم. و اگر هم آن ها را به سمت هدایت دعوت دهی، پس آن ها هر گز به سوی آن رهیاب نمیشوند.
آن آدمهای که با جدل در مقابل دستاورد های دین و قرآن و خدا و پیامبران میایستند. میفرماید از این آدم ظالمتر روی زمین وجود ندارد. کسی که به آیات پروردگارش متذکر شود، با جدیت با او صحبت شود، اینجا خدایی وجود دارد، اینجا دینی وجود دارد، آیینی و مقرراتی از جانب خدا وجود دارد، جهانی دیگر برای پاسخ به این رفتار ها وجود دارد. به آن ها تذکر داده می شود ولی پشت میکند. « فَأَعْرَضَ عَنْهَا»: به این حرف ها با کمال بی توجهی برخورد میکند. «وَنَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ»: و پی زندگی و کار خودش میرود و هرطور رفتار و کارهایی که خودش دلش خواست انجام میدهد. اصلا فراموش میکند که چه کارهایی دارد انجام می دهد و از جلو برای خودش چه کارهایی دارد میفرستد. اصلا به رفتارهایش توجه نکرد. میفرماید که ما بر دل های این آدم ها یک پردهای قرار میدهیم، که نه پرده، غلاف، پوشش، چیزی که می پوشاند. دیگ
ر درک نمیکنند خدا یعنی چه؟ مقررات یعنی چه؟ قیامت یعنی چه؟ دیگر شعورشان به این جا ها نمیرسد. «يَفْقَهُوهُ»: درک و شعورش پیدا نمیکنند که بفهمند. چون اینها طوری به تمسخر میگیرند که اینها لیاقتش را از دست میدهند که به این فهم و درکها و به این معانی برسند. ما بر دلهایشان اینطور پرده قرار میدهیم و بر گوشهایشان سنگینی قرار میدهیم؛ نه این که نمیشنوند، هر بار که می شنود، نفرت و تنفرشان اتفاقا بیشتر هم می شود. در گوششان سنگینی وجود دارد. بعد هم هر چقدر به آنها بگویی به سمت راه درست، این ارزشها، «فَلَنْ يَهْتَدُوا»: هیچ وقت اینها رهیاب نمیشوند، راه درست را پیدا نمیکنند که به سمت این ارزشها بیایند. «لَنْ»: ابدی است.
«وَرَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ ۖ لَوْ يُؤَاخِذُهُمْ بِمَا كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ ۚ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلًا»(کهف/۵۸).
و پروردگار تو غفور است، دارای رحمت، اگر آنها را به خاطر کارهایی که انجام دادند مواخذه کند قطعا برای آن ها عذاب را به تعجیل میاندازد. (خیلی زود اجرا می کند.)
بلکه برای آن ها یک وعده گاهی است. زمان مشخص است، که البته آنها از آن زمان راه چاره و برون رفتی پیدا نمی کنند. الان اینها با این اذیتهایشان، یعنی ایستادن در مقابل خدای عالم، یک انسان ریز و کوچولو در مقابل خدای عالم ایستاده، جدل میکند با آوردههای پیغمبرانی که از خدا آوردهاند، با بیانات قرآنی که از خدا آمده، الان با خدا در افتادهاند، خودشان را درگیر کردهاند. میفرماید پروردگار تو غفور و دارای رحمت است. یعنی اینها میبایست با همان حرکت اول پودر شوند؛ ولی میفرماید که پروردگارت در گذرندهی دارای رحمت است. صبر می کند. به آنها مهلت میدهد. و اگر مهلت نمیداد، اگر بنا بود که آنها را مواخذه کند، «لَوْ يُؤَاخِذُهُمْ بِمَا كَسَبُوا»: با آن کارهایی که انجام میدهند اگر قرار بود که آنها را مواخذه کند، عقوبت کند، عذاب را خیلی زود بر سر آن ها پیاده می کرد: «لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ»، با همان حرکتهای اول و دوم نابود میشدند و راحت هم میتوانست آنها را نابود کند. ولی میفرماید «بَلْ»: اینطوری نیست. خداوند با این عجله با آنها برخورد نمیکند. برای آنها زمان مشخص میکند: «لَهُمْ مَوْعِدٌ»، که البته وقتی که آن یکی زمان رسید، یعنی آن لج و اذیتهایشان از حد گذشت، به آن اندازه رسید، «لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلًا» موئل: یعنی اینکه یک جای پناهی پیدا کنند و از آن محل عقوبت به یک جای دیگر، به یک پناهگاهی نجات پیدا کنند، موئلا از ریشه وئل، یک پناهگاه و محل امنیت است. ولی وقتی که آن لحظه فرا رسید، لحظهی گرفتن و تنبیه و مجازاتشان، دیگر نمیتوانند از مجازات خدای عالم در بروند و نجات پیدا کنند، به جای دیگر پناه ببرند و با خیال راحت زندگی کنند. این دیگر برای آنها میسر نیست.
«وَتِلْكَ الْقُرَىٰ أَهْلَكْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِدًا» (کهف/۵۹).
و این شهرها، ما آنها را زمانی که ظلم کردند هلاکشان کردیم. و البته برای هلاک کردنشان هم زمانی و وعدهای گذاشتیم.
میفرماید که اینها تهدید نیست! تهدید تو خالی نیست. میفرماید نگاه کن! «وَتِلْكَ الْقُرَىٰ» و این شهر ها و آبادیها را ببین، بگرد، تاریخ رابه عقب ورق بزن. ببین که در این عالم چقدر شهر و آبادیها بودند که «أَهْلَكْنَاهُمْ»: آنها را هلاک کردیم، نیست و نابودشان کردیم. خودشان را با خدای عالم درگیر کردند. حالا امکان دارد که خودمان مثلاً اگر یکی با ما جدل کرد، با ما در افتاد، اذیت کرد، امکان دارد که ما موضع خودمان را رها کنیم و دنبال زندگی خودمان برویم، شاید اصلا توجه نکنیم. شاید هم از ناراحتی دق کنیم. شاید هم یک رفتار دیگر از خودمان نشان دهیم. منتها خدا اینطور نیست که با بیتوجهی از آن ها عبور کند، و برود و نادیده بگیرد. خدا این آیات را خیلی جدی دارد بیان می کند که موضع خدا در مقابل اذیتهای آن ها اینطوری است. آن گذشتگان، تا یک مقداری به آن ها زمان داده شد و بعد نابود شدند، هلاک شدند و هلاکت بعدی آنها هم به عنوان زمان ابدی و بعد از مرگ هم ادامه دارد. می فرماید که ما آنها را وقتی که ظلم کردند نابود کردیم. یعنی ما از آن ها نمیگذریم، ما رها نمیکنیم این کارهای آنها، این اذیت کردن آنها که هرطور دلشان خواست اذیت کنند، و در این حال هم هرطور دلشان خواست تصرف کنند، و از نعمت های خدا استفاده کنند و بعد با خدا و پیامبران و حقیقت در بیفتند و جدل کنند. جدل بازی و زبان بازی و همینطور کار خودشان را پیش ببرند و هر چه دلشان خواست انجام بدهند، و شهوت و قدرت و ظلم و ستم ا نجام دهند و بعد هیچی به هیچی، همینطور قسر در بروند؟ می فرماید اینطوری فکر نکنید؛ تاریخ را بگردید ببیند ما با آنها چه کار کردیم؟!
«وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِدًا»: و ما برای هلاکتشان یک وعدهگاهی، یک زمان مشخص تعیین کردیم. شما نمی فهمید که آن لحظه چه موقع است؟ چه ثانیهای و در چه روزی از تاریخ نوبت به این ها میرسد. آنها زمانشان مشخص بود، زمان اینها هم مشخص است. قران کتاب بسیار جدی است.
«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا» (کهف/۶۰).
و زمانی که موسی به جوانش گفت: من به استمرار میروم، سفر می کنم، با جدیت میروم و از پا نمینشینم تا زمانی که به محل تلاقی دو دریا برسم یا اینکه زمان طولانی را همینطور به سفر بروم، ادامه دهم.
الان داستان موسی و خضر را به عنوان یک داستان شروع میکند؛ داستانی که همهی ما شنیدیم. حالا میخواهیم این داستان را از منبعش بخوانیم و فقط یک بار این داستان در قرآن بیان شده و همین جا است. واز ابتدای داستان بیان می کند، میفرماید: «وَإِذْ» یعنی آن لحظه و آن روزی که موسی به جوانش گفت: «قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ» – «فَتَاهُ»: یک جوانی که می خواهد خادم باشد. یعنی جوانی بود که از قوم بنی اسرائیل و احتمالا آنطوری که علما گفتند از اقوام و خویشان پیامبر موسی علیهالسلام بود. یک جوان علاقمند به علم و دوست داشت که ملازم و مصاحب پیامبر موسی علیهالسلام باشد و همه جا با او باشد تا از او یاد بگیرد. یعنی داوطلبانه خادم پیامبر موسی بود برای اینکه از او استفاده کند. حالا می فرماید این فتاه، یعنی آن جوانش، (در اصحاب کهف هم جوان گفت، اینجا هم جوانی است که به علم علاقه دارد، آنها هم جوانانی بودند که به خاطر ایمانشان ایثار کردند و این قصهها خیلی به هم ربط دارد.) میفرماید زمانی که موسی به جوانش گفت، به خادمش گفت، «لَا أَبْرَحُ»: یعنی من میروم، ادامه میدهم؛ یک سفری میخواهم بروم وادامه میدهم «حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ»: تا زمانی که به محل رسیدن جمع شدن و تلاقی دو دریا برسم. یعنی خداوند عزوجل به پیامبر موسی گفت که یکی هست که از تو داناتر هست. (این را پیغمبر در روایات صحیح فرمودند) موسی گفت: خدایا من کجا می توانم آن شخص را پیدا کنم؟ (پیامبر موسی علم دوست بود. این را دارد به ما یاد می دهد که علم چقدر مهم است) چطور من میتوانم دسترسی پیدا کنم؟ آدرس آن شخص کجاست؟ تا من بروم و از او علم یاد بگیرم؟ فرمود جایی که دو دریا به هم تلاقی پیدا میکنند و شاید هم دورتر باشد. فرمود که من میروم تا زمانی که به محل تلاقی دو دریا برسم، اینطوری که گفتند دریای سرخ و دریای مدیترانه به طرف کانال سوئز است. در آنجا، یعنی جایی که قارهی آفریقا را به آسیا وصل میکند. من تا آنجا نرسیدهام از پا نمیشینم. «حأَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا»: اگر لازم شد هم میروم. «حُقُبًا»: یعنی زمان طولانی، «مَجْمَعَ الْبَحْرَيْن» که راه دوری نیست، چون مسیر فقط چند روزی بوده. اگر هم نیاز شد، من خیلی، ده ها سال حاضرم که به سفر بروم برای اینکه فقط علم را یاد بگیرم. دوست داشتن علم و معرفت و دانش از یک پیغمبر!
«فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا» (کهف/۶۱).
پس زمانی که دوتایشان به محل تلاقی آن دو دریا رسیدند، ماهی خود را فراموش کردند، پس آن ماهی راهش را در پیش گرفت و به سمت دریا رفت با حرکت و جریانی که در آب پیدا کرد و شناور شد.
رسیدند به «فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا»: هر دو به محل تلاقی دو دریا رسیدند. آن جا استراحت کردند. حالا استراحت کردند، در آیه بعدی میآید. پیامبر موسی کنار یک صخرهای، (که جلوتر میآید) استراحت کرد. یک چند دقیقهای استراحت کردند و بعد بلند شدند و رفتند، سفرشان را ادامه دادند. و آن جا ماهی خود را یک لحظه فراموش کردند؛ یعنی اصلا جریان ماهی را فراموش کردند. جریان ماهی چیست؟ خداوند به پیامبر موسی به عنوان آدرس، که پیامبر موسی گفت من چطوری میتوانم به آن شخص دسترسی پیدا کنم که از او کسب علم کنم، خداوند فرمود شما یک ماهی خشک، یا ماهی پخته را دست بگیرید، هر زمان که ماهی گم کردید، آدرس همان دور و بر است. حالا آنجا کنار یک صخرهای، یک تخته سنگی استراحت کردند و بعد بلند شدند و رفتند و ماهی خود فراموش کردند. آن ماهی که داخل زنبیل بود، یک دفعه همراه و ملازم پیامبر موسی علیهالسلام که میگویند یوشع ابن نون بوده، آنجا متوجه شد. پیامبر موسی خواب بود و بیدارش نکرد. آنجا فقط حواسش که به ماهی جمع بود، یکدفعه دید که ماهی داخل زنبیل، ماهی خشک، مرده حرکت کرد، تکان خورد، بیشتر تکان خورد، پرید بالا، از زنبیل بیرون پرید و بعد همین طور خودش را غلطاند. «فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا»: تا اینکه به دریا رسید و رفت وارد دریا شد، حرکت کرد. ولی آنها این را فراموش کردند، به سفرشان ادامه دادند و رفتند. که حالا چه اتفاقی می افتد ان شاالله در صفحه بعد می خوانیم.