دانلود فایل تصویری دانلود فایل صوتی پرسش و پاسخ صفحه
تلاوت این صفحه:
صفحه ۲۹۶
«وَكَذَٰلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ ۖ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا ۖ رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ ۚ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا» (کهف/۲۱)
و بدین شکل ما مردم را به حال آنها مطلع ساختیم تا بدانند که وعدهی الله حق است و اینکه در وقوع قیامت شکی نیست، آن هنگامی که در مورد آنها با هم جر و بحث میکردند پس گفتند که بالای سرشان یک ساختمانی بسازیم، پروردگارتان به نسبت آنها آگاهتر است، به حال آنان داناتر است، گفتن کسانی که بر تصمیمشان پیروز شدند که صد در صد بر آنها مسجدی خواهیم گرفت.
آنها بعد از ۳۰۹ سال، آن همه خواب طولانی و طولانیترین خواب در کل عالم در میان تمام موجودات جهان، این را انسان تجربه کرد، یعنی از جنس خودمان، خدا این را به انسانها عطا فرمود، همانطوری که در سوره قبل از میان کل موجودات جهان، تنها از انسانها و نماینده ماها به آسمانها رفت، اسرا و معراج پیغمبر، و در این خواب طولانی این افراد مومن و این حقایق بر انسانهای مومن رخ میدهد، آنها بعد از ۳۰۹ سال از خواب بیدار شدند و البته که آن ۳۰۹ سال را بدون اینکه مزاحمتی برایشان ایجاد بشود را بتوانند بگذرانند صفحه قبل مفصل بیان فرموده است، که حالا خورشید از کدام طرف، سگشان چطور بود، دیگران نمیتوانستند نزدیک بیایند ترس و وحشت آنها را میگرفت و تمام آن مسائل را بیان فرمود و حالا یک مسئلهی مهمی را اینجا به ما یاد داد که الله کارهای خودش رو با اخذ اسباب و مسببات پیش میبرد، یعنی عوامل کار، اسباب کار را فراهم میکند، خورشید آن کار را میدهد، سگشان چطور است، یعنی خود الله که نیاز به اسباب و عوامل ندارد، خودش این اسباب و عوامل را در پیش میگیرد، یعنی اینکه آنها را انجام میدهد و اِلّا به هیچ کدام نیاز نداشت یعنی اینکه ما اگر انتظار داشته باشیم که ما کارهای خودمان را بر دوش خدا بیندازیم، خدایی که خودش آن اسباب را رعایت کرده است چون اسباب، آفریدههای خودش هستند و قوانینی هست که خودش وضع کرده و خود الله به قوانین خودش پایبند است، یعنی آنها را رعایت میکند، حالا ما انتظار داشته باشیم برای انجام کارهای خودمان و موفقیتهایمان، کارهایمان را انجام ندهیم و گردن خدا بیندازیم که خدا با قدرت خداییش کارهای ما را پیش ببرد و ما را به اهدافمان برساند، اگر تصور ما از دینداری و عبادت همچین چیزی باشد، ما چقدر در گمراهی هستیم. بعد از تمام آن مسائل میفرماید که ما به این شکل، حالا یعنی دیدید «وَكَذَٰلِكَ» یعنی تمام آن مسائل را ما انجامش دادیم، آن قضایا را کنار هم قرار دادیم و بعد حال بیدار شدند، بعد از اینکه بیدار شدند داخل شهر رفتند که (باز جزو اسباب و مسببات بعدی است) برای خودشان غذا تهیه بکنند و معلوم است که یک نفر که مال سه قرن قبل هست، االان دارد داخل شلوغی شهر با آن لباس و با آن لهجه و با آن سکهای که دستش هست، سکه قدیمی که منسوخ شده، حتی عکس کسی دیگر روی آن است، پادشاه سه قرن قبل، عکس خودش را روی آن هک کرده و حال کلاً آن پولها جمع شده، یک همچین چیزی الان داخل شهر برود، معلوم است که مردم تعجب میکنند و مداوم پیگیر میشوند که سر در بیاورند که اینها کیستند، تازه از کجا آمدی، اهل کدام شهری؟ من اهل همین شهرم، من شهروند همینجا هستم، همشهری شما هستم، عجب! ما که بزرگ شدهی همینجا هستیم پس چرا شما را ندیدیم، من از فلان خاندانم، آنکه من فلانی هستم، او که چندین سال قبل فوت شده و همین صحبت و همین عوامل و اسباب و مسببات باعث شد که آنها بر حالشان مطلع بشوند، «أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ» – «أَعْثَرْنَا»: یعنی وقتی که آدم یک کاری را پیگیری میکند، تحقیق و مطالعه و بررسی میکند، بعد به یک نتیجهای میرسد، میشود «أَعْثَرْنَا» میگوید ما کاری کردیم که مردم به حال آنها آگاه شوند، دیگر از دست خود آن شخص هم خارج شد، بالاخره در آن افتاد، نتوانست از دست مردم در برود، آنها هم نزد کسانی دیگر آنها را بردند، آنها هم نزد روحانیانشان بردند، نزد حاکم، مسئول شهر، و اینطوری بلاخره کل مردم و کسانی که نیاز بود، یعنی مهم بود که مطلع بشوند و کارهای بودند، همه بر احوالشان آگاه شدند. خداوند میگوید ما این کار را انجام دادیم «لِيَعْلَمُوا»: تا مردم بدانند که وعدهی الله حق است، الله وعده داده که مومنان را پیروز میکند و آن زمانی که آنها را در خواب فرو برد، در زمان دقیانوس بود، پادشاه ظالم، و وعدهی خدا حق است، کسی که در راه خدا جهاد و تلاشگری کرد، خدا تلاشش را به ثمر میرساند. و این وعده به این شکل تحقق پیدا کرد که آن پادشاه ظالم مرد و اینها به خواب رفتند و اکنون که بیدار شدند، کلا حکومت عوض شده و حال حکومت دینداران بر این شهر هست و این وعده خدا که دینداران موفق میشوند، دینداران در دنیا پیروز میشوند، این را همه بفهمند که گذر زمان باعث میشود، خدا وعده خودش را متحقق کند، تا همه این را بفهمند که وعدهی الله حق است. و بفهمند «وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا»: قیامت هم صد در صد آمدنی است، شکی در وقوع آن وجود ندارد، یعنی یک انسانی بخواهد ۳ قرن بخوابد، بعد به راحتی بیدار بشود، نه جسمش آسیب ببیند، نه از بین برود و به راحتی یک آدم بلند بشود، خدایی که یک همچین قدرتی دارد، انسان را میتواند محافظت بکند، ما در هر جایی از این دل خاک که باشیم، خدا همانجا هم از بدن ما محافظت میکند و دوباره روز قیامت بدنها را به هم پیوند میدهد و دوباره انسان را زنده میکند، آنها را از قعر زمین بیرون میکشد و خداوند این قدرت را دارد. میفرماید که ما کاری کردیم که مردم شهر این را بفهمند، یعنی قضیه عمومی شد، خبر اینها شایع شد و برای همه کس به صورت قطعی اثبات شد که اینها همان آدمهای شیصد و نه سال قبل هستند. «إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ»: حالا آنها که مطلع شدند تازه آنقدر برای مردم شهر این قضیه قطعی بود، همه اجماع کردند که واقعا اینها همانها هستند، هیچ شک و شبههای نماند که شاید اتفاق دیگری باشد، یا افراد دیگری باشند، همه صد در صد فهمیدند که اینها همان سیصد و نه سال قبلیها هستند که الان بیدار شدند و اکنون در مورد آنها که ما چه کاری کنیم حال، این را دارند با هم صحبت میکنند، منازعه میکنند، «يَتَنَازَعُونَ»: جروبحث میکنند، هر کسی میخواهد یک نظری بدهد و نظر خودش را غالب کند، «أَمْرَهُمْ»: در مورد آنها میخواهند تصمیم گیری بکنند «فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا»: حال یک گروه که میخواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند و پیشنهاد بدهد، آنها گفتند که «ابْنُوا»: بنا کنید «عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا»: یک ساختمانی بر سر آنها بسازید، البته ساختمان بسازید یعنی بعد از مردن آنهاست، بعد از اینکه بیدار شدند و مردم شهر به حقیقت امر پی بردند و مسیحیان این وعدهی خدا را به چشم خودشان دیدند، آن مردم آن روزی که دیگر الان به عنوان یک شهروند بینشان زندگی بکنند، نمیتواند زندگی بکند، یعنی کلاً فرهنگ و نگاهها عوض شده و در ثانی اینکه امکان داره قدسیت پیش بیاید و این مومنانی که برای خدا این تلاش را انجام دادند، برای حفظ ایمانشان، امکان دارد خودشان موجب فتنهی افراد دیگری بشوند، اگر زنده بمانند دیگران به آنها اعتقاد پیدا بکنند و خودشان اتفاقاً باعث شرک مردم بشوند، لذا بعد از بیدار شدن و اینکه کار به سرانجام رسید، آنها دوباره قبض روح شدند و همگی با هم مردند، بعد که مردند در مورد آنها با هم مجادله میکنند که حالا ما چه کاری بکنیم که یک خدمتی، یک کاری در حق آنها انجام بدهیم. «فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا»: یک عده گفتند که ما بر سرشان یک ساختمان بسازیم که هم جسمشان حفظ بشود، محافظتی از آنها کرده باشیم و هم اینکه یک احترامی باشد و هم اینکه یک مکان فرهنگی، تاریخی، دیدنی در شهرمان ایجاد بشود، مردم بیایند بازدید کنند و یک برندی برای شهرمان بشود، ما این ساختمان را بر سر آنها بسازیم، یک اثری، به عنوان شرف و افتخار برای شهرمان یک آثاری ایجاد بکنیم. بعد همانها گفتند که «رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ»: پروردگار شما به حالا شما داناتر است، یعنی هنوز آنها در عجبند که این چطور شد، سیصد و نه سال خواب رفتند و دوباره اکنون صحیح و سالم دارند آنها را با چشم خودشان میبینند، یعنی آن کسانی که شاهد صحنه بودند واقعا آنجا شگفت زده بودند، اصلاً مات و حیرتزده بودند که چه شد، چه اتفاقی افتاد، چطور حفظ شدند، حالا ما میگوییم که روی سر آنها بنایی بسازیم که مثلاً از آنها محافظت بکنیم. شیصد و نه سال خدا در این غار از آنها محافظت کرد، اکنون ما چه داریم میگوییم؟! که مثلاً ساختمان بسازید که محافظت بکنید! حال اینها در حالت گیجی دارند صحبت میکنند که پروردگار شما به حال آنها داناتر است که چطور شد، چطور آمدند به اینجا رسیدند، چطور از آنها محافظت شد و حالا چرا بنا بسازیم، یعنی هنوز بقول معروف تو کف آن ماندند، که اینها را چه شد، چه اتفاقی افتاد. «رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ»: یعنی مداوم میآیند جلو، و دوباره برمیگردند به اول حادثه و هنوز در تعجب آن ماندند، این جمله دارد تعجب عمیقشان و سردرگمیشان و شگفت زدگیشان را میرساند. «قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا»: گفتند کسانی که بر امرشان غالب شدند، یعنی قدرتمندان «غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ»: یعنی تصمیم آنها نافذ شد، اجرایی شد و پیروز شد، «غَلَبُوا»: پیروز شد بر آن تصمیمی که در مورد آنها میخواستند بگیرند. و البته «عَلَىٰ أَمْرِهِمْ»: کسانی که دائماً تصمیمشان و دستوراتشان غالب است، یعنی قدرت دارند و ثروت دارند، تصمیم گیری
قدیسها وجود دارد و افراد دوست دارند این گونه بشوند که البته در دین اسلام این ممنوع شده که خود شخص دوست داشته باشد به عنوان شخصی که بهتر از دیگران است خودش را جلوه بدهد ولی این در آیین مسیحیت از آن موقع رواج داشته است و حالا افرادی که مسئول شهر بودند گفتند، فرصت خوبی است که ما از اینها یک افراد قدیس بسازیم، مسجدی هم میسازیم و یک بهانهای میشود برای اینکه از نظر معنوی و عبادتگاه مردم را به همینجا بکشانیم و مردم را بر این آیین جذب بکنیم و به همین خاطر برای شما یک مسجدی بنا خواهیم کرد.
«سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَيْبِ ۖ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ ۚ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ ۗ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَدًا» (کهف/۲۲)
به زودی میگویندکه سه نفر بودند، چهارمیشان سگشان بود و میگویند پنج نفر بودند، ششمیشان سگشان بود، همینطور پراندنی در مکان ناپیدا و میگویند که هفت نفر بودند، هشتمیشان سگشان بود، بگو پروردگار من به تعداد آنها داناتر هست، آنها جز اندکی تعدادشان را نمیدانند. پس تو در مورد آنها با مردم جدل و بحث مکن الا جدل و بحث ظاهری، (مشخص) و در مورد آنها از هیچ کسی نپرس.
این ماجرا به سرانجام رسید، احتمالاً بر آنها مسجد واقعاً ساختند، چون اینها به عنوان یک چیز موکد و قسم هم گفتند که ما مسجد میسازیم و زور، قدرت و ثروتش را داشتند و این را انجام دادند. حال در این زمان میفرماید «سَيَقُولُونَ»: اکنون مردمی که برایشان داستان کهف را تعریف میکنی، اظهار نظر میکنند، برخی کتاب مینویسند، تاریخدان و علاقمند به مسائل تاریخی هستند و قصهها و …، حالا اینها نظر میدهند، میگویند، اسم آنها چه بود، اسامی آنها را در تاریخ پیدا میکنند و مینویسند که فلان و فلان و فلانی بودند، سه نفر بودند با این اسمها که در آن غار بودند، پس میگویند که سه نفر هستند و چهارمشان، سگشان بود و بعضی میگویند که نه، دو نفر دیگر هم اضافه هستند، پنج نفرند و ششمشان سگشان بود و میفرماید «رَجْمًا بِالْغَيْبِ»: رَجْم: یعنی پراندن، انگاری سنگی پرت میکنی در جایی که ناپیداست، نه هدفی، نه دلیلی و نه یقینی، فقط همینطور میخواهد بپراند، رَجْم: پراندن، از دهنشان در میریزند، میپرانند، که میخواهند حالا حدس بزنند یا از تاریخ در بیاورند که چند نفر بودند و اسامی آنها چه چیزی بود. میفرماید «رَجْمًا بِالْغَيْبِ»: یعنی حرف زدنی که بدون استدلال است، یعنی یک کار بیهوده، یعنی یک داستانی که این همه عبرت و تذکر و اخلاق و ایمان از آن فهمیده میشود، خیلی از مردم اصل داستان را بعد از شنیدن رها میکنند و فوراً سراغ اسمها، تعداد و مسائل فرعی دیگر میروند که هیچ فایدهای برای انسان ندارد. حالا میخواهد آموزش دهد که انسانهای عاقل دنبال اصل داستان هستند، نه دنبال حاشیه. میفرماید که خیلی از آنها حالا دنبال حاشیه میروند که البته تا به امروز هم، خیلیها که سوره کهف را مینویسند و تفسیر میکنند، امکان دارد برخیها حالا وقت و زمان آنها صرف پیدا کردن اسم و تعداد آنها میرود، به عنوان یک نمونه، هزاران مسئله دیگر در داستان آدم و حوا و پیامبر موسی که نقل میشود، باز دنبال حواشی مسئله میروند که فایدهای برای انسان ندارد. میخواهد بگوید که این کار را آنها انجام میدهند و کار بی دلیل و بیپایه و کار اشتباه «رَجْمًا بِالْغَيْبِ». و در ادامه میفرماید «وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ»: و میگویند که هفت تا هستند و هشتمیشان سگشان است، یعنی سگ بعد از آدم، دارد آنها را حساب میکند، پنج، شش، هفت، تا اینجا انسان و هشتمیشان سگشان، یعنی احترام به اون سگی که همراهشان بود و اتفاقاً تمام آنچه که بر اصحاب کهف گذشت بر سگشان هم گذشت، سگشان هم به خواب رفت، سگشان هم زنده شد و الان آن سگ به عنوان اینکه مخلوق خداست، قرآن دارد با کمال احترام و حق و حقوقش دارد از آن اسم میبرد، هشتمیشان سگشان بود، دارد آن را به حساب میآورد، سگ را دارد به حساب میآورد. یک حساب رسمی و کامل، این عدالت و انصاف قرآن کریم است. حالا میفرماید که عدهای میگویند ۷ تا بودند، هشتمیشان سگشان بود، بگو که پروردگار من به تعداد آنها داناتر است و جز تعداد کمی از آنها هم نمیتوانند بفهمند که چند نفر بودند. البته اینجا خیلی از علما گفتند پس تعداد باقی آنها ۷ نفر بودند و هشتمیشان سگشان بود، چون وقتی که گفت سه و پنج، در ادامه گفت «رَجْمًا بِالْغَيْبِ» اینجا نگفت «رَجْمًا بِالْغَيْبِ» گفت: پروردگار شما داناتر است و تعداد کمی میفهمند، این قسمت را جدا کرد، البته در صفحه قبل هم به شکل اشاره بیان فرمود که آنها هفت نفر بودند، وقتی که از خواب بیدار شدند، یکی از آنها سوال کرد «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ»: (کهف/۱۹) یکی سوال مطرح کرد که چقدر شما ماندید، بعد یک گروه جواب دادند «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»: (کهف/۱۹) یک گروه که قَالُوا بیان فرموده است و جمع هست و حداقل سه نفر میشود، چون اگر دو نفر باشد که میشود قالا، فرمود که قَالُوا، یعنی ۳ نفر حداقل بودند که گفتند ما یک روز یا نصف روز ماندیم و قَالُوا دومی، «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ»: (کهف/۱۹) آن هم سه نفر، و سه و سه که دارند دو جواب متنوع میدهند، شش نفر میشوند و آن سوال کننده هم ی نفر میشود هفت نفر، و به اشاره دارد بیان میکند که ابهت داستان بالا برود، هدفمند است. اینکه مثلاً یک نفر خواب رفته باشد بعد از سیصد و نه سال، یا اینکه هفت نفر با سگ هشت نفر، به خواب بروند و بعد بیدار بشوند، ابهت این داستان، ابهت این قضیه در ذهن انسان بیشتر میشود و به همین خاطر یک نفر نبوده، دو نفر نبوده، سه نفر نبوده، چهار، پنج نبوده، هفت نفر بودند با سگشان هشت تا، با هم خوابیدند، آن هم در یک بستر راحت و رختخواب و پتو هم نداشتند، روی سنگ، در غار، که با یک ساعت روی سنگ دراز کشیدن، بدن آدم را کبود میکند، آنها بدون هیچ آمادگی قبلی روی سنگ غار به خواب رفتند و بعد از آن همه مدت سالم بیدار شدند، آن هم نه یکی، دو نفر با سگشان هشت تا بودند. حالا دارد این را بهعنوان اشاره بیان میکند، ولی میفرماید که بگو پروردگار من به تعداد آنها داناتر است و جز اندکی هم نمیفهمند، قبل از اینکه خدا اشاره بکند جز اندکی میفهمند که آنها چند نفر بودند، ولی میفرماید «فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا»: تو در مورد قضایای این چنینی با آنها جدل نکن. امکان دارد تو بهعنوان شخص فهمیده، دانا، درس خوانده، یک مطلبی را میخواهی بگویی و دیگران تو را میخواهند به حاشیه بکشانند، همان چیزی که خودشان علاقه دارند، بفهمند، کِی بوده، چند تا بوده، اسمشان چه بوده، مادرش چه کسی بوده، چه رنگی بوده، همانطور که در مورد لقمان یا کسانی دیگر میگویند، حالا تو را میخواهند به آن سمت بکشانند، میفرماید که تو نرو به آنها «فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ»: تو در مورد آن قضایا با آنها جدل مکن، مگر یک جدل ظاهری یعنی یک چیزی بگو، خیلی سطحی در سی ثانیه آن را جمع کن، برو، نگذار یک ساعت وقتت رو بابت آن قضیه بگیرند، ده دقیقه وقت تو رو بگیرند، یک چیز ظاهری، سطحی، بگو و از آن بگذر. و البته به معنای دیگر «إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا»: تو زمانی با آنها همراهی بکن که آن قضیه برایت ظاهر و مشخص باشد، یعنی وحی برای تو آمده باشد، تو یک استدلال واقعی داشته باشی، آن موقع با آنها صحبت بکن و همراهشان برو و الّا با آنها در بحث و جدل این چنینی همراهی نکن «وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَدًا» و از هیچکس هم نپرس، اصلاً دنبال فهمیدن این قضایا نرو یا تو دنبال تکلیف این مسئله مشخص شدن را مگیر «وَلَا تَسْتَفْتِ»: مپرس، دنبال نگیر در مورد تعداد و مسائل حاشیهای، از هیچ کسی نخواه که برایت توضیح بدهد، نه وقت خودت را بگیر و نه وقت دیگران را بگیر.
«وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا» (کهف/۲۳)
و تو مگو به هیچ چیزی که من فردا انجام دهنده هستم.
تو قرار است که فردا یک کاری انجام بدهی، یک برنامهای داری، قبل از وقوع آن برنامه، اکنون تو میخواهی بگویی، به کسی گزارش بدهی، به کسی خبر بدهی، قراری با شخصی گذاشتی میخواهی که بعداً انجام بدهی، فردا انجام بدهی، حال از یک ساعت بعد به نسبت آن قضیه، یعنی هر آنچه که در آینده اتفاق میخواهد بیفتد، دو روز بعد باشد، یک سال بعد باشد، هر کاری که تو داری که از زمان حال به بعد است، وقتی میخواهی بگویی که میخواهی آن کار را انجام بدهی.
«إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا» (کهف/۲۴)
مگر اینکه الله بخواهد و پروردگارت را یاد کن هنگامی که فراموش کردی و بگو امید است که پروردگار من، من را هدایت کند به نزدیکتر از این رسیدن به رشد و هدف و نتیجهی کار.
پس تو وقتی که برنامهای داری، میخواهی انجام بدهی و میخواهی از آینده بگویی، نگو، الّا اینکه بگویی «أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ»: اینکه خواست خدا باشد، من این کار را انجام میدهم. و میفرماید هر زمانی که فراموش کردی دوباره پروردگارت را بیاد آور، بعد از اتمام داستان کهف، یک نتیجهگیری بزرگی که میخواهد انجام بدهد شناخت الله است و مسئلهی زمان است، عنصر زمان، که انسان در این زمان دارد کارهایش را انجام میدهد، زندگیاش را به پیش میبرد، میفرماید که حال تو از این داستان خدا را بشناس که چقدر بزرگ و بر همه چیز غالب است و کوچک بودن خودت را هم بشناس، تو واقعاً در این عنصر زمان ضعیف هستی، بطور مثال اگر اصحاب کهف دیروز به شخصی گفته بودند که ما فردا میخواهیم فلان کار را انجام بدهیم، در حالی که شب خوابیدند و سیصد و نه سال بعد بیدار شدند، از کجا میتوانستند که فردا پای آن قول و قرارشان باشند، چون زمان یک چیزی است که از آدم خارج است و حوادثی که در دل زمان اتفاق میافتد خیلی وسیعتر و پیچیدهتر هست از چیزی که ما بخواهیم برایش تصمیم گیری بکنیم، به همین خاطر تو هم نمیفهمی که بعداً چه اتفاقی میافتد، چه حوادثی در این زمان امکان دارد اتفاق بیفتد، پس تو نگو که من انجام میدهم، بدان که کوچک هستی، حتی میفرماید که «وَلَا تَقُولَنَّ»: (کهف/۲۳) به خود پیغمبر میگوید، یعنی در برنامههای دینی خودت، در کارهایی که برای خدا هم میخواهی انجام بدهی و در مسیر خدایی هم که میخواهی موفق بشوی، درست است هم، که خدا وعده داده است که مومنان را موفق میکند، به مثل اصحاب کهف، ولی تو برنامهای که داری، فکر نکن که خدا طبق برنامهای که در ذهن تو هست تو را موفق میکند، امکان دارد به هزار شکل دیگر تو را به موفقیت برساند، پس تو طبق برنامه خودت اعلام نکن که فلان چیز من انجام میدهم و خدا کمکم میکند، خدا امکان دارد آنجا به آن شکل کمکت نکند، طور دیگر کمکت کند به مثل اصحاب کهف که اصلاً مظنهشان هم نمیرفت که اینطوری خدا کمکشان کند. پس تو این را کلاً به خدا واگذار بکن و بگو «وَقُلْ عَسَىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا»: من یک تصمیمی دارم، یک هدفی دارم در راستای رشد و شکوفایی و بعد رضای خدا و رشد خودم و دیگران، تو یک هدف خدایی داری، میفرماید که تو بگو آنچه که الله برنامه دارد و آن سمت و سویی که الله میخواهد آن را به نتیجه و هدف برساند، امید دارم که برنامه الله از برنامه من بهتر باشد «لِأَقْرَبَ» زودتر به نتیجه برسد، قشنگتر و محکمتر به آن رشد و توسعه برسد، برنامه خودت را حاکم نکن، اول نگذار، برنامهی الله را اول بگذار و به الله واگذار کن، آنچه که الله خودش میخواهد آن را به آن سمت ببرد. پس تو هر کاری میخواهی انجام بدهی ابتدا به مشیت و برنامه الله موکول کن، این را همیشه بفهم و هر زمان هم که این قضیه را فراموش کردی «وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ»: فوراً این بزرگی پروردگارت و همه کاره بودن الله در این عرصه هستی، این را به یادت بیاور، ای پیغمبر و تمام کسانی که شما میخواهید خداشناس باشید این را همیشه مد نظر داشته باش.
«وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا» (کهف/۲۵)
و در غارشون سیصد سال ماندند و اضافه کردند نه تا.
آنها از خواب بیدار شدند، میفرماید که حالا چقدر در غار ماندند. میگوید که «وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ» ثَلَاثَ مِائَة، سه تا صد که میشود سیصد سال «سِنِينَ»: سال «وَازْدَادُوا تِسْعًا»: و بر این سیصد اضافه کردند نه تای دیگر، یعنی نه سال دیگر، حال دارد میفرماید که آنها در غار سیصد سال ماندند، چون آنها تاریخشان میلادی بوده و تاریخ میلادی هم بر اساس گردش خورشید است یعنی در سالی سیصد و شصت و پنج روز و چند ساعت و بر اساس تاریخ میلادی که بر اساس حرکت خورشید هست، سیصد سال در خواب بودند «وَازْدَادُوا تِسْعًا» و الان دارد با عربها صحبت میکند که تقویمشان قمری است، و سال قمری سیصد و پنجاه و پنج روز است. پس شمایی که دارید گوش میدهید که تقویمتان به این شکل است، آنها نه سال هم اضافه کردند، یعنی بر اساس سال قمری آنها سیصد و نه سال خوابیدند، یعنی دارد به هر دو تا تقویم توجه میدهد، چون تقویمها یا بر اساس گردش خورشید است یا بر اساس گردش ماه، تقویم میلادی و تاریخ شمسی بر اساس گردش خورشید هست و وقتی شما تاریخ شمسی و میلادی را که سیصد و شصت و پنج روز است حساب کنید، به احتساب تاریخ قمری در سیصد سال، نه سال فرق میکند، چون تعداد روزهای سال کمتر هست، هر سال ده روز حدوداً کمتر است، سیصد و پنجاه و پنج روز است، وقتی که سیصد سال از آن بگذرد، نه سال، بر اساس تاریخ قمری دقیقاً نه سال اضافه میشود. و دارد به این قسمت اشاره میکند که نکتهی بسیار جالبی است و قرآن دارد به همهی زوایا توجه میدهد. الان هم شما میتوانید گوشیتان را دست بگیرید، ماشین حساب را بیارید و ابتدا نگاه بکنید که سال قمری دقیقاً چند روز و چند ساعت است و سوال شمسی چند روز و چند ساعت است و ضرب در سیصد بکنید و بعد حالا به دست بیاورید که چقدر تفاوت اینجا بین سال قمری و سال شمسی ایجاد میشود، که دقیقاً همین سیصد و نه یا قریب به همین شما میتوانید به دست بیاورید.
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا ۖ لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ ۚ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا» (کهف/۲۶)
بگو الله داناتر هست به آن مقداری که ماندند، پنهان آسمانها و زمین از آن اوست، چقدر بیناست و چقدر شنواست، برای شما غیر از الله هیچ دوست و یاوری نیست و الله هم در قدرتش هیچ احدی را شریک نمیسازد.
اینکه آنها سیصد و نه سال با این دقت، سیصد و نه، ماه قمری، یا برج شمسی، اینکه آنها آنقدر را گذراندند، بگو که الله دیگر بهتر از همه کس میفهمد که دارد گزارش میدهد که چقدر ماندند، اینقدر ماندند، الله دارد میگوید، الله از همه کس بهتر مطلع است. تمام پنهان آسمانها را میفهمد، اینکه چیزی نیست که آنها چقدر خوابیدند، چقدر زمان رفت، تمام آنچه که در عالم آسمانها و در عالم زمین ناپیداست، همه را الله میفهمد و چیزهایی که از چشم و علم شما پنهان است، از الله پنهان نیست. «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ»: چقدر الله بیناست و چقدر الله شنواست. کسی که این همه دارد میبیند و بیناست، این همه شنواست و دارد میشنود، وقتی گزارش میدهد، چه شکی در صدق آن گزارش ایجاد میشود. آنچه که الله میفرماید، آن درست است و میفرماید که شما اگر از الله اگر عدول بکنید، دست بکشید، به سمت افراد دیگر بروید، تاریخدانان، کتابهای دیگر، علوم دیگر، به غیر از الله شما هیچ کسی که برای شما دلسوزی بکند و یار و یاورتان باشد دیگر پیدا نمیکنید، در عالم بهتر از الله وجود ندارد که برای شما باشد. «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ»: به غیر از الله که دیگر هیچ کس برای آنها مفیدتر و بهتر نیست. «مِنْ وَلِيٍّ»: هیچ دوست و یاوری، و الله هم خودش از جانب خودش تقسیم نکرده که حال این مزیت، مزیت بینا بودن، آگاه بودن، مطلع بودن از همه چیز، در این حکم و قدرتش و دستوراتش، الله هم تقسیم نکرده و ذرهای به کسی دیگر بدهد که حالا کسی بر آنها واقف باشد که بعداً برای شما منفعتی برساند. الله هم هیچ کسی را در حکم خودش شریک نکرده است.
«وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ ۖ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا» (کهف/۲۷)
و تلاوت کن آنچه که به سوی تو از کتاب پروردگارت وحی شده، تغییر دهندهای برای کلمات او نیست و تو به غیر از الله هیچ پناهگاهی را نمییابی.
حالا این قرآن؛ داستان اصحاب کهف را گفت که روح و وجود انسان را متحول میکرد. میفرماید که این کتاب پروردگارت را تلاوت بکن، همین که به سوی تو وحی شده بخوان، برای مردم بخوان، برای خودت بخوان، دائماً بخوان. و از این کلمات پروردگارت که به این صورت دارد به بندگانش آموزش میدهد، آنها را دارد رهنمود میکند، هیچکس نیست که در آن تغییر و تبدیلی ایجاد کند، دستکاری در آن ایجاد کند، کم و زیادش بکند. این را بخوان که همهاش قابل اعتماد است. میفرماید و تو به غیر از الله که «مُلْتَحَدًا»: یعنی کسی که به او پناه ببری، به او پناهنده بشوی و بتواند کمکت بکند، یک حاشیهی امنی برای تو ایجاد کند، میگوید به غیر از الله دیگر تو هیچ کسی را نمیتوانی پیدا بکنی، پس به سوی الله برو و الله را پناهگاه زندگیات قرار بده.