دانلود فایل تصویری دانلود فایل صوتی پرسش و پاسخ صفحه
تلاوت این صفحه:
صفحه۳۰۱
«فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبًا» (کهف/۶۲)
پس زمانی که از آنجا عبور کردند به خادمش گفت: صبحانهی ما را بیاور که ما در این سفرمان به خستگی زیادی رسیدیم، (خیلی خسته شدیم.)
بیان فرمود که پیامبر موسی علیه السلام با شاگردش، خادمش دو نفری برای پیدا کردن شخص عالم و داناتر از خودش به حرکت افتادند؛ البته خوب است که ما خواستگاه این داستان را هم بفهمیم؛ به فرموده پیامبر صلی الله علیه وسلم یک روزی پیامبر موسی علیهالسلام در وسط قومش بلند شد، صحبت کرد، موعظه داد بعد یک نفر از وسط جمع سؤال کرد که داناترین آدم روی زمین چه کسی است؟ پیامبر موسی علیهالسلام گفت: من، چون بالاخره پیامبر بود، با وحی در ارتباط بود و فکر نمیکرد کسی داناتر از خودش وجود داشته باشد؛ گفت: من، خداوند عزوجل خواست او را متوجه کند که این پاسخش اشتباه بود چون پیامبر موسی مطلع نبود از کل کره زمین که واقعاً چه افرادی در این زمین دارند زندگی میکنند که حالا او داناترین فرد روی زمین باشد و به همین خاطر گفت اصلاً اینطور نیست، هستند که از تو داناترند، یکی هست که از تو خیلی داناتر است. پیامبر موسی گفت: او چه کسی است؟ کجاست؟ من چطوری میتوانم او را پیدا کنم، از او یاد بگیرم؟ خداوند عزوجل به او فرمود که به طرف مجمعالبحرین باید بروی و یک ماهی همراه خودتان بگیری و هر زمان که آن ماهی گم شد آن شخص همان طرفهاست. بعد بار سفر را بست به همراه شاگردش و خادمش به نام یوشع بن نون، جوانی علاقمند بود و سفر را شروع کردند. رفتند و به مجمع البحرین رسیدند و از آنجا باز ادامه دادند در وسط راه نزدیک به مجمعالبحرین (آدرس اولی) آنجا منزل گرفتند، نشستند، پیش یک تخته سنگی استراحت کردند و بعد بلند شدند و رفتند. شاگرد دید که آن ماهی داخل زنبیل، ماهی خشک و مرده یک دفعه جم خورد، حرکت کرد و خودش را از زنبیل بیرون انداخت، بیرون پرید و خودش را داخل آب دریا انداخت و رفت. پیامبر موسی علیه السلام بیدار شد و آن شاگرد فراموش کرد که این را برای پیامبر موسی علیه السلام تعریف کند و دو نفری بلند شدند و از آن محلی که همان شخص صالح و عالم آنجا بود عبور کردند، رفتند و دورتر شدند، «فَلَمَّا جَاوَزَا»: آنها دورتر شدند، از محل اصلی عبور کردند. بعد که یک مقدار راه رفتند، به آن خادمش گفت: «قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا» – «غَدَاءَ»: صبحانه، (عشاء و غداء داریم، عشاء: غذایی که شب میخورند، غداء: غذایی که در روز میخورند. و از جمع اغدیه است و از همان غدو است.) گفت که صبحانه ما را بیاور، حالا مثلا نزدیکیهای ظهر بود، اینقدر راه رفتند، شب هم راه رفتند، خستهاند و گفت که: صبحانه ما را بیاور، نان صبحگاهی ما را بیاور بخوریم، «لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبًا»: ما در این سفر خیلی خسته شدیم، «نَصَبًا»: خیلی خسته شدیم.
«قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ ۚ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا» (کهف/۶۳)
گفت یادت هست زمانی که کنار آن صخره منزل گرفتیم، پس من ماهی را فراموش کردم و البته جز شیطان کسی مرا به فراموشی نینداخت که آن را به یاد بیاورم و آن ماهی راه خودش را در دریا به شکل عجیبی گرفت و رفت.
یک دفعه تا اسم صبحانه را آورد، فوراً آن خادم به یادش آمد و گفت: «أَرَأَيْتَ»: یادت هست، «إِذْ أَوَيْنَا» – «أَوَيْنَا»: آنجایی که منزل گرفتیم، جا گرفتیم، پناه بردیم، «إِلَى الصَّخْرَةِ»: کنار آن تخته سنگ، یادت است آنجا کنار تخته سنگ («الصَّخْرَةِ»: الف لام دارد یعنی هر دو نفر میفهمیدند کدام تخته سنگ) یادت است آنجا که کنار آن تخته سنگ منزل گرفتیم، آنجا «فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ»: من ماهی را فراموش کردم، یعنی فراموش کردم داستانش را برای تو بگویم. البته دو آیه قبل آنجا فرمود که هر دو نفر آنها ماهی را فراموش کردند، در حالی که پیامبر موسی علیه السلام اصلاً اطلاع نداشت از اینکه آن ماهی زنده شده بود و اصلاً همچنین جریانی پیش آمده بود آنجا پیامبر موسی فراموش کرد که یادآوری کند که ماهی را فراموش نکنیم، ماهی را بردار، یعنی کلاً ماهی را فراموش کرد که یادآوریش کند، این از فراموشی پیامبر موسی برای تذکر دادن به آن خادمش که آن ماهی را بردارد. پیامبر موسی این را فراموش کرد که به او بگوید. و فراموشی آن خادم که تعریف کند برای پیامبر موسی که این زنده شد، چنین جریانی پیش آمد. فرمود که «فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ»: من فراموش کردم جریان ماهی را برای تو تعریف کنم. و خودش هم تعجب کرد که چطور یک چنین صحنهای! چقدر هم مهم و شگفت انگیز! و بعد هم این همه زمان کوتاه که یک استراحتی کردن بلند شدن و رفتن چطور اصلاً فراموش کرد که برای پیامبر موسی تعریف کند! به همین خاطر
گفت: «وَمَا أَنْسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ»: اصلا خودم هم دارم تعجب میکنم! چطور من چنین قضیهای را در این زمان کوتاه فراموش کردم که برایت تعریف کنم! این شیطان است، واقعاً کار شیطان بود که مرا به فراموشی انداخت که اصلاً یادم نیامد که برایت تعریف کنم! خوب البته هم شیطان در جاهای حساس فعالیتش دوچندان میشود برای از بین بردن یک کار خوب، یک نتیجهی خوب و یا به بار آوردن یک نتیجه بد، جاهای حساس و خطرناک شیطان دست به کار میشود خاصتاً اینجا که قرار است دو مرد بزرگ، پیامبر موسی علیه السلام با آن شخص دانا، با هم ملاقات کنند، آنجا علم اتفاق میافتد، معرفت اتفاق میافتد و این قضیه چون شیطان برایش گران و سنگین است این شخص را به فراموشی میاندازد حالا به امید اینکه بعداً شاید اتفاق دیگر، حادثه دیگر پیش بیاید و بالاخره این ملاقات صورت نگیرد. الان شیطان دارد اختلال ایجاد میکند. و آن شخص گفت، خادمش گفت که واقعاً یعنی کار شیطان است که من این قضیه را فراموش کردم که برایت تعریف کنم. «وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبَا»: و آن ماهی! حالا دارد تعریف میکند که آری آن ماهی زنده شد، حرکت کرد و داخل دریا راهش را به شکل عجیب و غریبی گرفت و داخل آب رفت، پرید و رفت.
«قَالَ ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ ۚ فَارْتَدَّا عَلَىٰ آثَارِهِمَا قَصَصًا» (کهف/۶۴)
گفت آن همان چیزی است که ما در جستجوی آن هستیم. پس برگشتند بر همان راهی که رفته بودند، همان جای پایشان، از مسیری که رفته بودند با دقت و توجه بیشتر.
بله وقتی که گفت آن ماهی زنده شد قشنگ آدرس همانجا بود. فرمود که «ذَٰلِكَ»: همان جایی که ماهی زنده شده آنجا، «مَا كُنَّا نَبْغِ»: همان جایی بود که ما در جستجوی آن بودیم، آدرس همانجا است، آن شخص همان جا حضور دارد. پس چه کار کنیم؟ برگردیم، «فَارْتَدَّا»: دو نفرشان برگشتند، «عَلَىٰ آثَارِهِمَا» – «آثَارِهِمَا»: بر همان نشانههای هر دو نفرشان، جای پایشان، دقت میکردند آری موقع رفتن از کنار این تخته سنگ گذشتیم، از اینور دست راستش مثلاً رفتیم نه از قسمت چپش، این یکی درخت آن طرف بود، قشنگ در جستجو بودند که از کدام مسیر رفته بودند که قشنگ از همان مسیر برگردند که راه را از دست ندهند، آدرس را از دست ندهند، «قَصَصًا»: پیگیری یک چیز با دقت میشود «قَصٌَ و قَصَصًا»، و برگشتن. وقتی که آمدن سر جایشان رسیدند، همان جایی که ماهی زنده شده بود، که البته این نماد حیات است؛ یک ماهی مرده و خشکیده الان زنده میشود و حیات در آن دمیده میشود یعنی در مکانی که الان آن دو شخص، دو شخص بزرگ به هم میرسند و قرار است که علم و معرفت اتفاق بیفتد. که علم و معرفت هم نماد حیات است، به انسان حیات میبخشد.
«فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا» (کهف/۶۵)
پس دوتاییشان یافتند (پیدا کردند) بندهای از بندگان ما، که ما به او رحمتی داده بودیم که از جانب خودمان، و به او از جانب خودمان یک علم وسیعی آموزش داده بودیم.
سر همان آدرس برگشتند و آن شخص را پیدا کردند، آن شخص عالم را «فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا»: خضر یک آدم
بود به مثل بقیه آدمها؛ البته مؤمن بود، بندهی خدا بود، خاضع و فرمانبر خدا بود به مثل سایر بندگان خاضع و مخلص خدا، آن بندهای که به مثل بقیهی بندگان ما بود، یعنی جز آن بندگان صالح ما بود را آنجا یافتند. شخصی خاص یا مقدس یا بالفرض کارهای در این قسمت باشد نبود، بنده خدا بود؛ منتها «آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا»: خدا میگوید که ما به او از جانب خودمان رحمتی داده بودیم، برخوردارش کرده بودیم. و میفرماید که «وَعَلَّمْنَاهُ»: به او آموزش داده بودیم، «مِنْ لَدُنَّا»: از جانب خودمان، «عِلْمًا»: واقعاً علم را به او آموزش داده بودیم، خیلی دانا بود خیلی علیم بود ما از نزد خودمان اختصاصی علم را در اختیارش قرار داده بودیم.
«قَالَ لَهُ مُوسَىٰ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» (کهف/۶۶)
موسی به او گفت آیا من دنبالت بیایم براینکه تو هم از آنچه که آموزش داده شدی به من هم یاد بدهی؟ آن چیزهایی که مایه رشد و پیشرفت و شکوفا شدن هست امکانش هست به من هم یاد بدهی من دنبالت بیایم؟ موسی متواضعانه دارد میگوید؛ حالا هدف دارد برآورده میشود.
آنجا پیامبر موسی علیه السلام در پاسخ آن شخص که گفت داناترین مردم در روی کره زمین چه کسی است؟ گفت من! الان دارد متواضعانه مثل یک شاگرد، اینجا خواهش میکند که من بیایم از تو یاد بگیرم،«أعُوذُ بِاللٌٰهِ مِنَ ٱلشٌَیطٰانِ ٱلرٌَجِیمِ»پناه میبرم به الله از شر شیطان رانده شده
یعنی با این کار خدا میخواست پیامبر موسی را متوجه کند که هیچوقت هیچکس نباید با علمش مغرور شود و قشنگ اینجا دارد غرورش را زیر پا میگذارد و کاملاً متواضع شده و دارد
خواهش میکند از یکی دیگر که من بیایم شاگرد تو بشوم آن هم یکی از پیامبران اولوالعزم خدا! امکانش هست با تو بیایم، من را به همراهی بگیری؟
«قَالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا» (کهف/۶۷)
گفت شکی نیست که تو اصلاً نمیتوانی با من صبر کنی.
او هم در مرحله اول قبول نمیکند. میگوید که من شکی ندارم «إِنَّكَ»: صد در صد اینطوری است که تو نمیتوانی، قدرتش را نداری، یعنی خیلی برای تو سخت است که بتوانی با من تاب بیاوری، همراه من باشی، نمیتوانی.
«وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا» (کهف/۶۸)
و چطوری میخواهی صبر کنی بر آنچه که تو از نظر خبرگی و آگاهی اصلاً احاطه نداری. (اشراف نداری)
یعنی خضر قضاوت نکرد که تو فقط نمیتوانی؛ دلیل دارد و با دلیل دارد بیان میکند؛ میگوید که من که دارم میگویم که تو نمیتوانی همراه من تاب بیاوری، چطور میتوانی تاب بیاوری؟ چطور میتوانی که ساکت باشی و از من انتقاد نکنی و در کنار من همسفر من باشی در حالی که تو به نسبت قضایایی که اتفاق میافتد دانایی کامل و محیطی نداری. «لَمْ تُحِطْ»: یعنی دانش تو کافی نیست، یعنی دارد باز هم به نحوی دارد او را پایین میآورد که او را خوب از نظر علم و شرف و خود را بزرگ دیدن کاملاً له کند و آن غرور علمی را بشکند. دارد به او میگوید که تواصلاً بلد نیستی، دارد میگوید که تو اصلاً احاطه علمی نداری و نمیتوانی اصلاً صبر کنی، تو خیلی چیزها کم بلدی و دارد به او میگوید تو چیزی بلد نیستی.
«قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا» (کهف/۶۹)
گفت به زودی تو من را انشاالله که خیلی صبور مییابی و من هم از تو نافرمانی نمیکنم.
دارد التماس میکند که او را بپذیرد. گفت «قَالَ سَتَجِدُنِي»: الان تو من را به همراه خودت بگیری متوجه میشوی که من انشاالله، اگر خدا بخواهد، یعنی باز این را به خدا ربط داد، حالا دیگر متوجه شده که همه چیز دست خداست و خود شخص از خودش قدرتی ندارد؛ اگر الله بخواهد تو من را شخص صبوری خواهی دید، من صبر میکنم، از تو انتقاد نمیکنم، هر چیزی که تو بگویی هم من از تو نافرمانی نمیکنم «وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا»: پس خواهش میکنم من را همراه خودت بردار، بگیر، تا من از علم تو یاد بگیرم.
«قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّىٰ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا» (کهف/۷۰)
گفت اگر تو دنبال من آمدی پس از هیچ چیز از من سوال نکنی تا زمانی که خودم برایت از آن مسئله بگویم و برایت توضیح دهم.
این شرط است! اگر اصرار داری که با من بیایی و به عنوان شاگرد در کنار من، تو را بپذیرم، شرطش این است «قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي»: اگر دنبال من بیایی، «فَلَا تَسْأَلْنِي عَنْ شَيْءٍ»: از هیچ چیزی از من سؤال نکنی، چرا نگویی، اعتراض نکنی، تا زمانی که زمانش برسد من خودم برایت توضیح میدهم «حَتَّىٰ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا»: از همان قضیه که الان قرار است توضیح داده بشود خودم میفهمم که چه جاهایی تو سؤال داری و خودم سر وقت خودش آن جواب را خودم به تو توضیح میدهم تا آن موقع تو عجول نباشی و صبر کنی، چیزی نگویی خودم جوابهای لازم را سر وقت خودش میدهم. او هم قبول کرد و…
«فَانْطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا ۖ قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا» (کهف/۷۱)
پس دوتاییشان به راه افتادند، رفتن تا زمانی که هر دوتاییشان در کشتی سوار شدند، ناگهان آن را شکست (کشتی را سوراخ کرد) گفت آیا آن را میشکنی تا اهلش را غرق کنی واقعا که تو اشتباه بزرگی داری انجام میدهی!
رفتند حالا اینجا، «فَانْطَلَقَا»: دو نفری رفتند، ظاهراً که یوشع بن نون اینجا دیگر نمیتواند با این دو نفر، با این دو بزرگ همراهی کند و باید برگردد. شاگرد برمیگردد و دو نفرشان میروند. در کنار ساحل دارند میروند دریا و کشتی دارد عبور میکند و بر کشتی سوار میشوند «حَتَّىٰ إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ» سوار که شدند «خَرَقَهَا» آن را میشکند؛ تختهای، یک قسمت از کشتی، آن تخته را میشکند، پاره میکند، «خَرَقَ»: یعنی پاره کردن، شکستن، «قَالَ أَخَرَقْتَهَا»: چه کار کردی؟ کشتی را شکستی؟ میخواهی اهل این کشتی، مسافران کشتی را غرق کنید «لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا»، تو چه کار داری میکنی! «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا» – «إِمْرًا»: یعنی کارت سنگین، اشتباه و خطای سنگین، تو خیلی کار سنگین و اشتباه سنگینی داری میکنی، کشتی مردم را داری میشکنی. حالا علاوه بر اینکه سواران کرده بودند و به فرموده پیامبر مجانی هم آنها را سوار کرده بودند به آنها لطف کرده بودند. حال خضر نشسته و کشتی آنها را میشکند.
«قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا» (کهف/۷۲)
گفت مگر من به تو نگفتم که تو نمیتوانی با من صبر کنی
به تو چه گفتم؟ به تو نگفتم؟
«قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا» (کهف/۷۳)
گفت: من را مؤاخذه مکن به آنچه که فراموش کردم و بر من این کارم را سخت نگیر.»
پیامبر موسی یک دفعه به هوش آمد گفت که من را سرزنش مکن که فراموش کردم. یعنی از بس که این مسئله برای پیامبر موسی علیهالسلام عجیب و غریب و سنگین آمد که اصلاً آن حرفها را فراموش کرد و کل فکرش روی الان متمرکز شد، آن کاری که الان خضر انجام میدهد و آن حرفها را فراموش کرد. گفت من آن حرفها را فراموش کردم، حالا من را سرزنش مکن، معذرت میخواهم و بر من سخت مگیر. حالا که فراموش کردم، «وَلَا تُرْهِقْنِي»: یعنی به من فشار نیاور، به من سخت نگیر، «مِنْ أَمْرِي عُسْرًا»: از این مشکلی که پیش آمده، از این فراموشی که کردم، از این اعتراضی که کردم تو خواهش میکنم که دیگر به من سخت نگیر بر من تحمیل نکن سرزنش و اینها را، گذشت کن، این دفعه را گذشت کن.
«فَانْطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُكْرًا» (کهف/۷۴)
پس دوتاییشان به راه افتادند تا زمانی که دو نفرشان با یک پسر بچه ملاقات کردند، ناگهان او را کشت گفت آیا تو یک شخص بیگناهی را کشتی! بدون اینکه او کاری انجام داده باشد، قتلی کرده باشد واقعاً که تو کار زشتی انجام دادی! گناه بزرگی تو انجام دادی!
همینطور در سفر میرفتن و یک موقعیت دیگر همینطور که داشتن میرفتند به جایی به شهری رسیدند که بچهها داشتن بازی میکردند، بعد «غُلَامًا»: یک پسر بچه، یک نوجوان (که تازه به سن بلوغ رسیده یا نرسیده حول و حوش هشت سال، ده سال، دوازده سال) او را دیدند، «فَقَتَلَهُ»: گرفت و او را کشت، او را واقعاً کشت، اصلاً سرش را جدا کرد. پیامبر موسی علیهالسلام این صحنه را که دید از کوره در رفت، گفت که تو یک آدم بیگناهی را کشتی! «زَكِيَّةً»: بیگناه، «بِغَيْرِ نَفْسٍ»: اصلاً او که کسی را نکشته بود، او که مستحق قتل نبود تو همینطور الکی یکی را کشتی! چقدر کار گناهی انجام دادی! «نُكْرًا»: کار بد، گناه، زشت، تو خیلی کار بزرگ و گناهی را انجام دادی، کار منکری را انجام دادی.